سالهاست سينماي ايران به گونه اي پنهان، دست به سرقت فرهنگي از آثار سينمايي جهان مي زند. اما اين مسئله از سوي مسئولان پيگيري نشده است
تقليد و تكرار كوركورانه از الگوهاي موفق سينماي غرب بدون ذكر منبع و استفاده از دانش ديگران، براي آگاه جلوه دادن خود هيچ تفاوتي با قاچاق CD هاي سينمايي ندارد
هم اكنون بحث »قاچاق محصولات سينمايي« به عنوان يك معضل مهم فرهنگي مطرح شده است. تهيه كنندگان و كارگردان سينماي ايران اين مسئله را تقبيح كرده وخواستار مبارزه با اين سرقت در حوزه انديشه هستند، غافل از اين كه سالهاي سينماي ايران به گونه اي كاملا پوشيده، دست به سرقت فرهنگي از آثار سينمايي جهان مي زند اما اين مسئله هيچ گاه تقبيح نشده و از سوي مسئولان پيگيري نشده است.
در فرهنگ عمومي استفاده از هر چيزي بدون اجازه صاحب اثر، »سرقت« ناميده مي شود. عامل اين اقدام غيرفرهنگي نيز در هر كشوري معمولا با بازخورد قانوني مواجه شده و اين واكنش در فرهنگ هاي متفاوت، با شدت و حدت متفاوتي اعمال مي شود.
با توجه به رعايت نشدن قانون كپي رايت جهاني (قانون حفظ حقوق مولف) در ايران، سينماگران ايراني در طول سال هاي گذشته، همواره بدون هماهنگي با صاحبان آثار خارجي و يا فيلم هاي پيش از انقلاب، به اقتباس بدون اجازه از مولف دست زده اند. اين گونه تقليد ها و دوباره گويي هايي كه معمولا بسيار نازل تر از اصل است را با چه عنواني به جز سرقت فرهنگي مي توان معرفي كرد و آيا اين عمل در حوزه انديشه و سرمايه سينماي ايران معادل قاچاق محصولات سينمايي نيست و قاچاقچيان فيلم هاي ايراني كه سرقت مي كنند را نبايد تقبيح كرد
در سينماي ما با توجه به عدم رعايت قانون كپي رايت، هر سينماگري مي تواند به صورت آزاد و غيرآزاد از فيلم يا داستاني ديگر براي مضمون فيلم استفاده كند. اما ذكر منبع اقتباس تنها عاملي است كه مي تواند اين مسئله را موجه جلوه دهد. براي مثال در تيتراژ »شب هاي روشن« ساخته »فرزاد موتمن« به جمله: »برداشتي آزاد از رمان شب هاي روشن نوشته داستايوفسكي« اشاره شده كه به هيچ عنوان از اهميت اين فيلم نمي كاهد.
بسياري ديگر از اين نمونه ها را مي توان ذكر كرد. مثلا »باج خور« (فرزاد موتمن) شباهت غريبي به »يوترن« اليور استون دارد و فيلمنامه نويس اثر، عينا كاراكترهاي فيلم را مشابه سازي كرده است. آيا كاراكترهاي »فريبرز عرب نيا« و »نيكي كريمي« معادل »شون پون« و »جنيفر لوپز« در اين نوآر مدرن نيست آيا تجربه نوآر در سينماي ايران بايد تكرار قواعد امتحان پس داده اين ژانر، توسط »اليور استون« باشد
آيا »مجيد مجيدي« كاراكتر »پرويز پرستويي« در فيلم »بيد مجنون« را، بدون توجه به »آل پاچينو« در فيلم »بوي خوش زن« نوشته است زيرا ميزانسن، دكوپاژ و حتي شيوه بازي پرويز پرستويي در سكانس انفجار، احساسات وي در ميان خيابان و اتومبيل ها را بسيار شبيه به »آل پاچينو« مي بينيم، حتي فيلم »كافه ستاره« (سامان مقدم) نيز بدون ذكر منبع، از داستان فيلمي مكزيكي- كوچه ميكادو- بهره گرفته است. آيا كارگردان آن متوجه اين موضوع نشده است
اين بهره گيري هاي بدون اجازه، حتي در اسامي فيلم ها نيز رواج يافته است. براي مثال »ديوانه اي از قفس گريخت« نسخه »ميلوش فورمن« و »ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي)، »شام آخر« نسخه »اينگمار برگمان) و شام آخر (فريدون جيراني) و بسياري موارد ديگر، كه البته حساسيت اين موضوع به اندازه مورد اولي نيست.
اكنون بسياري از تهيه كنندگان سينما، كه سينما را با برج سازي يا تجارت اشتباه گرفته اند و دم از دزدي فرهنگي مي زنند، به صورت ناآگاهانه و آگاهانه اقدامي مشابه انجام مي دهند. تهيه كنندگاني كه هنوز قواعد اوليه توليد فيلم و حوزه سينما را به درستي نمي شناسند. اين گونه برداشت ها حتي از سينماي نازل پيش از انقلاب به وفور ديده مي شود و فيلم هايي كاملا شبيه به اين آثار نازل، آن هم بدون ذكر منبع و ريشه خود پرده سينماها را اشغال مي كند. براستي آزمودن موضوعات آزموده شده چه محلي از اعراب دارد آيا نگاتيو و پوزيتيو، ابزار مناسبي براي تجارت است
تهيه كنندگان سينماي ايران همواره مي نالند كه سينما صنعت بي رونق است، اما چرا با وجود اين همه آثار شكست خورده در اكران باز هم تهيه كنندگان به توليد مي پردازند آيا عشق آنها به سينما باعث چنين مسئله اي شده است، آنها براي عشق به سينما تا حد مرگ ضرر مي كنند. آيا آمارهاي مربوط به هزينه هاي توليد واقعي است پس چرا تهيه كنندگان راه ورود سرمايه گذاران جديد را به سينما مي بندند بسياري از تهيه كنندگان سرمايه ديگران را به كار مي گيرند و از امتياز كارت تهيه كنندگي خود بهره مي گيرند. شايد اين مسئله تنها به عشق و علاقه بي حد و حصر آنها به هنر سينما برمي گردد و همين عشق و علاقه باعث كپي الگوهاي امتحان پس داده شده است
اين روزها چه فرقي ميان »سوغات فرنگ« ،»شام عروسي«، »مجردها«، »شاخه گلي براي عروس« و چندين و چند كمدي ديگر است و استقبال از اين آثار تا چه زماني از جانب مخاطبان نيازمند به خنده ايراني ادامه دارد كدام فيلم ايراني چه از كارگردان هاي مولف و صاحب سبك و چه از كارگردان هاي باري به هر جهت، قابليت دوبار تماشا كردن را دارد
با اين همه فيلمسازاني كه سالها است آب در هاون مي كوبند و عرصه را براي ورود نسل جوان تنگ كرده اند، چه بايد كرد
+ نوشته شده در
16 Sep 2006ساعت
8 PM  توسط ماهان
|
«مارلون براندو» در سوم آوريل 1924 در «اُماها بنداسكا» بدنيا آمد. او سومين و آخرين فرزند «دوروتي پين باركر» و «مارلون براندو» بود. مادرش بازيگر محلي و پدرش فروشنده بود. در سال 1925، والدينش از هم جدا شدند و مادر خانواده همراه سه فرزندش به «سنتاآما» واقع در كاليفرنيا نقل مكان كرد ولي دو سال بعد، والدين او دوباره ازدواج كردند و همگي به استان «ايلي ئويز» واقع در شمال شيكاگو رفتند.
در سال 1940 او به پانسيون نظامي فرستاده شد كه در آنجا شروع به تمرينهاي نمايش كرد ولي به خاطر سرپيچي از قوانين كمي پيش از فارغالتحصيلي اخراج شد. در سال 1943 براندو به نيويورك نزد خواهرش رفت و دركارگاه هنرهاي دراماتيك» ثبت نام كرد كه در آنجا با بازيگراني مثل «هدي بلافونت» و «شيلي و نيترز» آشنا شد. اولين معلمش در آنجا «استلا آدلر» (Stella Adler) بود كه اهل خانواده بزرگي از روسيه بود. او شعارش اين بود كه «بازي نكنيد، خودتان باشيد». او راهنماي براندو بود و از همان چيزهايي آموخت كه امروز به آن «متد بازيگري» ميگويند. آنچه «استلا آدلر» به دانشآموزان خود ياد داد اين بود كه چگونه نيروهاي دروني خود را كشف كنند تا به كمك آنها، احساسات ببيننده خود را هم بيدار كنند. براندو يكبار درباره آدلر نوشت:«او به من ياد داد كه طبيعي باشم و سعي نكنم حسي را كه خودم هنگام بازي، لمس نكردهام، تظاهر كنم» در سال 1944 براندو اولين تجربه صحنهاش در نمايشي درباره حضرت مسيح بود. در طول همان سال اولين همكارياش با كمپاني «برادوي» در «من مادر را به خاطر دارم» به كارگرداني « جان ون دروتن» (yonvun Droten) كه بسيار موفق از كار درآمد و تا دوسال نمايش داده شد. اين
نمايش پرفروش تحسينهاي بسياري براي براندو در پي داشت كه يكي از تحسينكنندگانش «اليا كازان» (Elia Kazan) كارگردان بود. «الياكازن» توانست تهيه كننده فيلمش «اتوبوسي به نام هوس» كه «تنسي ويليامز» فيلمنامه آن را نوشته بود ـ را راضي كند كه براندو براي نقش «استنلي كوالسكي» مناسب است. با بازي چشمگير براندو در اين نقش مشخص ميشد كه او در پي گونهاي خاص از بازيگري است و قادر است روح دردمند و مجروح را به خوبي نشان دهد. شيوه بازي براندو با راهنماييهاي الياكازان خبر از ورود متد به عالم بازيگري ميداد. شخصيت «استنلي كوالسكي» يكي احمقترين و هوس بازترين شخصيتهايي است كه تا به حال در سينما ديده شده است. خاطره مردي كه به آرامي به وسايل اطرافش ضربه ميزند و با بيان خاصش كه بين كلمات مكث ميكند و بياختيار نام «استلا» را فرياد ميزند، براي هميشه جاودان شده است.
از آن بعد هاليوود به دنبال براندو بود ولي او تمام پيشنهادات را رد ميكرد. به جز فيلم «مردان» با كارگردان «استنلي
|
 خلاقيت و سركشي او بر قوانين حاكم بر سينما چه روي پرده و چه خارج از آن، او را جاودانه كرد و تا كنون هيچ بازيگري نميتواند ادعا كند كه مثل مارلون براندو در ارتقاي بازيگري مؤثر بوده است

|
كرامر» (Stanly Kramer) كه در آن سربازي است كه در جنگ فلج شده و نميتواند با مشكلاتش در جامعه كنار بيايد و براي بازي در آن مدتي با اين گونه بيماران سپري كرده بود. اين فيلم نتوانست موفقيت فيلم قبلي براندو را تكرار كند اما او را نامزد جايزه اسكار كرد. منتقدي اشاره كرده است كه« بازي براندو در فيلم «مردان» مثل تزريق خون به جان بازيگرياست» بعدها همگي اين كار بزرگ او را تأييد كردند.
در بهار 1955، براندو، كمپاني اختصاصياش را با نام «پين باركر» كه اسم پيش از ازدواج مادرش را روي آن گذاشته بودرا تاسيس كرد. در اكتبر 1957، براندو با بازيگري بنام «آنا كاشيف» (Anakashif) كه اهل ولز بود ازدواج كرد. در دهه شصت او تعدادي فيلم ضعيف بازي كرد. در طول اين مدت او براي پايان دادن به تبعيض نژادي و بيعدالتي اجتماعي و برگرداندن حقوق سرخپوستان وارد جنبش «قانون مدني» شد و اعانه جمع ميكرد با حضور در فيلم «دربارانداز» (1954) و با كارگرداني الياكازان، براندو اولين اسكار خودش را كسب كرد.
براندو در نقش شخصيتهاي متفاوتي بازي كرده بود و هيچ وقت پاي ثابت نوع خاصي از نقشها نبود. او جرأت كرد كه در موزيكال «جوانان و عروسكها» آواز بخواند.
در فيلم «قهوه خانه ماه اوت» در نقش يك مترجم ژاپني تمايلش را به كمدي نشان داد. در «سايانورا» (1957) او را سربازي آمريكايي ميبينيم كه در حين مأموريت در ژاپن عاشق بازيگري ژاپني ميشود در حالي كه ازدواج او ممكن است مجازات سختي در پي داشته باشد. اين فيلم برايش پنجمين نامزدي اسكار را به دنبال داشت. بار ديگر در هيبت يك نظامي بخت با او يار بود و و در فيلم «شيرهاي جوان» در كنار «مونت گوي كليف» (Mont Gary Clift) درخشيد. اين جوان عاصي و پرشور دهه پنجاه آمريكا هيچ گاه روش زندگي فوق ستارههاي هاليوودي را در پيش نرفت و در عوض راه را براي ستارههاي بزرگ ديگري مثل «جيمزدين» (James Dean) كه خيلي زود مرد و تنها در سه فيلم بازي كرد و «پل نيومن»(Poul Newman) هموار كرد.
در اين دهه براي چهار سال پياپي نامزده جايزه اسكار شد. سال اول براي فيلم «مردان» سال دوم «براي زنده ياد زاپادا» كه در آن رهبر دهقاناني بود كه عليه حكومت شورش كرده بودند و سومي براي «جوليوس سزار» كه در آن شكلي كاريكاتوري از مارك آنتوني سردار قدرت طلب سزاور نمايش ميدهد. او خواهرزاده قيصر و مردي خوش گذران و دلير بود كه با قدرت كلامش، مردم را تحريك به انتقام ميكرد و چهارمي به خاطر يكي از بهترين ساختههاي «الياكازان» يعني «در بارانداز» كه براندو در آن درخشيد و اوج بازي او در سالهاي جواني بود و بالاخره به خاطر آن جايزه اسكار را گرفت.
دومين ازدواج براندو در سال 1960 با بازيگر مكزيكي بنام «موتيرا كاستاندا» (Motria Castanda) به وقوع پيوست . «سربازان يك چشم» فيلمي بود كه در سال 1961، براندو علاوه بر بازيگري، كارگرداني آن را هم انجام داد كه در واقع وسترني متفاوت در زمان خودش محسوب ميشد. در فيلم «شورش در كشتي بونتي» براندو يك افسر كشتي است كه با ناخدا اختلاف پيدا ميكند. شكست تجاري اين فيلم كه احتمالاً علت اصلي آن نيز جنجال و درگيريهاي پشت صحنه بود و به خاطر هزينه زيادي كه صرف ساخت آن شده بود اين شكست تقريباً باعث ورشكستگي كمپاني سازندهاش شد.
در سال 1962 براندو در فيلم ناموفق «آمريكايي زشت» بازي كرد. و ودر عوض فرصت همكاري دوباره با الياكازان را از دست داد. كازان سعي كه تا براندو را براي بازي در فيلم جديدش يعني «سازش» راضي كند اما او نپذيرفت.
حضور براندو در وسترن « ميسوري از هم ميپاشد». كهدر صحنهاي پيراهن به تن و كلاه زنانه به سر ميكند از تواناييهاي عجيب ديگر او خبر ميداد و حضور موفقش در «سوپرمن» با توجهي زودگذر همراه بود. به خاطر ويژگيهاي خاص فيلم «بسوزان» در سال 1969 ساخته «فرد زينهمان» يعني از لحاظ بازيگري و مضمون اجتماعي به آن توجه ويژهاي شد.
او درنقش مأمور سري بريتانيايي ظاهر ميشود كه شورش بزرگي را در يك كشور آفريقايي به راه مياندازد فيلم اعتراضي به نژاد پرستي و استعماگري است و شخصيت براندو در آن با توجه به موقعيتهاي مختلف، مرتب تغيير ميكند.
در سراسر دهة 60 شخصيت گيراي براندو هم بر روي پرده و هم بيرون از آن از او هنرمندي دوست داشتني و نيروي تازه اجتماعي ساخت. تماشاگران جوان آن روزها او را در قامت فردي سركش، تحسين ميكردند اما نسلهاي بعدي او را فردي ضد اجتماع و بيبندوبار شناختند. اما باز هم، منتقدان معتقد بودند كه از يكي از مبتكرترين شخصيتهايي است كه در طول مدت طولاني روي پرده ظاهر شده است.
در طول دهه هفتاد براندو با بازيهاي قدرتمند در نقشهاي خاطرهانگيز در ذهنها ماندگار شد. در سال 1972، مارلون براندو معني واقعي نبوغ بازيگري را با نقش «دون ويتو كورلئونه» در فيلم «پدرخوانده» كه كارگردان آن «فرانسيس فورد كوپولا» بود به تماشاگران ارائه ميدهد كه براي آن دومين جايزه اسكار خود را نيز به دست آورد.
براندو در مراسم اسكار در 27 مارچ 1973 همراه يك دختر سرخپوست ظاهر شد. براندو از پذيرفتن جايزه سر باز زد و دختر سرخپوست از طرف او بيانيهاي را خواند كه در آن دليل رد كردن مجسمه را رفتار نادرست با سرخپوستان بومي به خصوص در فيلمهاي اين كشور دانست. رد كردن اين جايزه بوسيله براندو باعث ايجاد دورهاي شد كه در آن او بيشتر به سياست اهميت ميداد تا به بازيگري. خيليها معتقد بودند كه كار او در مراسم اسكار بچگانه بوده و او ميتوانست با روشهاي ديگري از سرخپوستان حمايت كند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
7 Aug 2006ساعت
8 PM  توسط ماهان
|
چرا بعضی از ما فکر میکنیم که دیگران از ما کم شعور ترند مخصوصا هنگامی که این دیگران بخش بزرگی از جامعه را تشکیل میدهند؟؟؟ دیروز به تماشا فیلم سوغات فرنگ نشستم گرچه قبل از تماشای فیلم میدانستم که چه چیز انتظار مرا میکشد اما آنچه بعد تر دیدم بسیار فاجعه آمیز تر از چیزی بود که تصور میکردم !!! آقای حسین فرحبخش به اصطلاح تهیه کننده محترم سینما به صورت اخص روی صحبت من باشماست . عزیز من شما سالهاست که سرمایه خود را به سینما آورده اید که فکر میکنم در این چند سال چند برابر هم شده است آیا تاکنون کوچکترین قدمی در راه پیشرفت این صنعت (از دیدگاه شما ) برداشته اید من به جای شما پاسخ خواهم داد : قطعا خیر . خوشبختانه در ایران امروز راه برای کسب درآمد مخصوصا برای افرادی چون شما بسیار باز است پس چرا شما برای کسب درآمد بیشتر فرهنگ و هنر را هدف قرار داده اید . در کارنامه شما چند فیلم دارای ارزش هنر ی وجود دارد.

کارگردان نویسنده و تهیه کنندندگان محترم کسانی که تماشای فیلمهای ما نشته اند کم شعور نیستند شما که به فیلم فارسی و سینمای گذشته معترضید و ادعاتان به آسمان هشتم نزدیک است !!! کم شعور کسی است که گمان میکند دیگران نمی فهمند
+ نوشته شده در
9 Jul 2006ساعت
9 PM  توسط ماهان
|
+ نوشته شده در
1 Jul 2006ساعت
10 PM  توسط ماهان
|

کمتر کسی از میان بازیگران هالیوود توانسته است همچون جیمز دین- با آن جذابیت پسرانه و روحیه ی سازش ناپذیرش- خاطره ای جهانی از خود بجا بگذارد. تاثیرگذاری این خاطره از آن جهت بیشتر است که جیمز دین در تمام طول دوران کوتاه اما چشمگیرکارش تنها در سه فیلم ظاهر شده بود. او چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگ سمبول عصیان عصر خود بود. عجیب است که حتی امروز نیز او همچنان حالت افسانه ای خود را حفظ کرده است. تنها یکی دو تن دیگر – الویس پرسلی و مریلین مونرو – هستند که مانند جیمز دین شهرت روزگار حیات خود را به دوران پس از مرگ نیز کشانده اند. شمایلی که از او به جا مانده در حالیکه هنوز زندگینامه های تازه ای از او به بازار سرازیر می شود؛ کهنگی نمی پذیرد.
او در هشتم فوریه 1931 در ماریون ایندیانا بدنیا آمد. نام کاملش جیمز بایرون دین بود. پدرش میلتون دین دندانساز بود و مادرش میلرد ویلسون دین زن حانه داری بود از پیروان فرقه ی متدیست. جیمز نه ساله بود که مادرش مرد و جیمز در فرمونت در کنار عمه و شوهر عمه اش بزرگ شد. در دبیرستان دبیر تئاتر تشویقش کرد تا در مسابقات فن بیان شرکت کند. جیمز جایزه ایالتی را برد. پدرش اصرار داشت که او وکیل شود و جیمز ابتدا در کالج سانتا مونیکا سیتی ثبت نام کرد و بعد به دانشگاه معروفUCLA منتقل شد. پیش از آنکه از دانشگاه اخراج شود به رشته نمایش تغیر رشته داد. هم اتاقی اش در خوابگاه دانشگاه در یک آگهی تلویزیونی نقشی بعنوان سیاهی لشکر برایش پیدا کرد. شغل بعدیش پادویی در شبکه ان بی سی بود و بالاخره در سینما سیاهی لشکر شد.
به توصیه ی بازیگری بنام جیمز وایتمور جیمز دین در پائیز سال 1951 به نیویورک رفت تا در آنجا خودش را پیدا کند. او که همیشه تنها بود در منهتن از قبل هم تنها تر شد. اما بنا به غریزه می دانست که چطور از موقعیتها استفاده کند. از طریق دوستانش برای بازی در نقشی در نمایش یوزپلنگ را ببین (1952) نامزد شد و به این ترتیب کارش را در برادوی شروع کرد. در فاصله این کار و نمایش بعدیش که بداخلاق (1954) نام داشت ، در چندین برنامه زنده تلویزیونی حضور پیدا کرد.
در مدتی که در ساحل شرقی آمریکا بسر می برد در اکتورز استودیو درس خواند و در همانجا بود که الیا کازان او را برای بازی در فیلم شرق بهشت (1955) درنظر گرفت. او در نقش جیمی یکی از پسران پریشان خاطر ریموند ماسی مورد توجه سینماروهای جوان قرارگرفت و به قهرمان تازه ی سینمای آنها تبدیل شد. هنگام فیلمبرداری شرق بهشت که جیمز دین برای آن نامزد جایزه اسکار شد، جیمز عاشق پیرآنجلی جوان شد که از ایتالیا به آمریکا آمده بود و ستاره ی در حال اوجگیری کمپانی ام جی ام بود. او هم مثل جیمز متلون المزاج بود. خصوصیات عاطفی او بهمراه فشار های بیرونی باعث شد که او رابطه اش را با جیمز به هم بزند. در نوامبر 1954 هنگامی که مراسم ازدواج پیرآنجلی با خواننده ای بنام ویک دامون برگزار می شد، جیمز دین روبروی کلیسا در اتوموبیل خود نشسته بود و غصه می خورد. دین با تعداد زیادی از ستارگان سینما آشنایی به هم زد و بیش از پیش به بازیگری علاقمند شد. کلکسیون اسلحه هم داشت و عکاسی و موتورسیکلت سواری هم می کرد. علاقه ی بخصوصی داشت که از خودش عکس بگیرد.
نیکلاس ری که در فیلم شورش بی دلیل (1955) کارگردانی فیلم و رهبری جیمز دین و ناتالی وود را به عهده داشت، در باره جیمز دین گفته است: "احساس من این بود که او می توانست از تمام بازیگران هم عصر خود پیشی بگیرد." با فیلم شورش بی دلیل جیمی به یکی از مهمترین ستارگان هالیوود و سخنگوی نسل جوانی تبدیل شد که تا پیش از او دلبسته ی مارلون براندو بود. جورج استیونس جیمز دین را برای بازی در فیلم پرخرج غول (1956) که در تکزاس فیلمبرداری می شد در نظر گرفت. در این فیلم تحول شخصیت جت رینک که جیمز دین ایفای نقش او را به عهده داشت از جوان تهیدستی که در مزرعه کار می کند تا یک تاجر نفت میانه سال و ثروتمند دنبال می شود.
جیمز دین که همیشه خطر را به جان می خرید تمام لذت و افتخارش را در اتوموبیل پورشه اسپایدر نقره ای رنگش خلاصه می کرد که آن را حرامزاده ی کوچک می نامید. در 30 سپتامبر 1955 یک هفته پس از پایان فیلمبرداری غول سرگرم رانندگی با سرعت 85 مایل در ساعت بود که در ساعت 5 و 59 دقیقه بعد از ظهردر چهارراهی درنزدیکی پاسو روبلز کالیفرنیا با اتوموبیل دیگری تصادف کرد. سرنشین دیگر اتوموبیلش که یکی از مکانیکهای کمپانی پورشه بود از ناحیه سر و پا دچار شکستگی شد و راننده ی اتوموبیل مقابل هم جراحات سطحی برداشت. اما سر جیمز دین تقریبا از بدنش جدا شد.
چند ساعت پیش از آن در بیکرزفیلد یک افسر پلیس جیمز دین را بخاطر رانندگی با سرعت غیرمجاز جریمه کرده بود و به او هشدار داده بود که آرامتر رانندگی کند. دین داشت برای شرکت در یک مسابقه اتوموبیلرانی به سالیناس می رفت. بنا به گزارش ها آخرین حرفی که جیمز دین به سرنشین اتوموبیلش یعنی رالف وودریچ زده بود این بود که "راننده ی اتوموبیل روبرو باید ما را ببیند."
دین در هشتم اکتبر 1955 در گورستان پارک در فرمونت ایندیانا به خاک سپرده شد. سنگ قبر و ستون یادبود پس از مدتی به سرقت رفت و بعد ا سنگ و ستون دیگری جایگزین آنها شد. مرگ او موجی از اندوه در میان دوستدارانش براه انداخت که از زمان مرگ رودلف والنتینو در یک دهه ی پیش از آن بی سابقه بود. هم شورش بی دلیل و هم غول بعد از مرگ جیمز دین بروی پرده رفتند و جیمز دین برای فیلم غول باردیگر نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
تا سالها این شایعه رواج داشت که جیمز دین درواقع در آن تصادف نمرده اما چهره اش آنچنان بدشکل شده بود که او خود را از انظار محفی کرده بود. هوادارانش انجمنهای متعددی در سراسر دنیا براه انداختند. در سالگرد مرگش هوادارانش و توریستها از زادگاه او دیدن می کنند و در مراسمی که در آن شهر برگزار می شود شرکت می جویند. در شبکه اینترنت نیز وب سایت های بیشماری در باره ی جیمز دین براه افتاده است. در سمت شمالی رصد خانه گریفیث در لس آنجلس که بخشی از شورش بی دلیل در آن فیلمبرداری شد، مجسمه ای از او تراشیده اند. در دانشگاه پرینستون هم صورتک جیمز دین در کنار ماسک بتهوون و دیگر هنرمندان قرار دارد.
ان دوران که در شورش بی دلیل نقش مادر جیمز دین را بازی می کرد، در باره این هنرپیشه ی فقید گفته است: "او در برزخ زندگی می کرد. در باره خودش و سرنوشتش تردید های بسیاری داشت. او حالت گمگشتگی عمیقی داشت."
همین آسیب پذیری اسرارآمیز و توانایی فوق العاده اش برای ارتباط برقرار کردن با تماشاگران بود که خاطره ی جیمز دین را ماندگار کرده است.
+ نوشته شده در
30 Jun 2006ساعت
8 PM  توسط ماهان
|
دیروز گرمای هوا پس از مدتها مجبورم کرد که برای وقت گذرونی سینما رو انتخاب کنم. اسم تهمینه میلانی رو پرده فیلم آتش بس باعث شد که از بین بقیه فیلمها اون رو انتخاب کنم اما چیزی که بعدا توی سینما دیدم باعث شد که از این انتخاب به شدت پشیمون بشم.
آتش بس یک فیلم فانتزی و کودکانه بود که با بقیه آثار میلانی تفاوت های فاحشی داشت. بخش عمده ای از فیلم صرف دعوا های کودکانه یک زوج جوان مرفح میگذشت و بیننده جز لباسها ماشینها و مبلمان شیک که دید فهمید که الوان رنگ بسیار خوبیه و گلزار و افشار به قول خودشون خوشگلن!!!
غیر از همه اینها نیم ساعت آخر فیلم کسل کننده ترین بخش اون بود و صحبت کردن آقای دکتر از داخل تلویزیون با یوسف هم که حسابی آبکی از آب در آمده بود و صحنه پایانی و نهایی تتراژ نیز در واقع با دهنکجی به تماشاچی میگفت : عزیزم یک و ساعت و چهل و پنج دقیقه سرکار بودی !!!
خدا شکر که کولرهای سینما روشن بود و بخشی از بلیط من رو حلال کرد !!
+ نوشته شده در
29 Jun 2006ساعت
10 AM  توسط ماهان
|