تبليغاتX
ماهان

ماهان

نوشته های پراکنده

سالهاست سينماي ايران به گونه اي پنهان، دست به سرقت فرهنگي از آثار سينمايي جهان مي زند. اما اين مسئله از سوي مسئولان پيگيري نشده است
تقليد و تكرار كوركورانه از الگوهاي موفق سينماي غرب بدون ذكر منبع و استفاده از دانش ديگران، براي آگاه جلوه دادن خود هيچ تفاوتي با قاچاق CD هاي سينمايي ندارد
هم اكنون بحث »قاچاق محصولات سينمايي« به عنوان يك معضل مهم فرهنگي مطرح شده است. تهيه كنندگان و كارگردان سينماي ايران اين مسئله را تقبيح كرده وخواستار مبارزه با اين سرقت در حوزه انديشه هستند، غافل از اين كه سالهاي سينماي ايران به گونه اي كاملا پوشيده، دست به سرقت فرهنگي از آثار سينمايي جهان مي زند اما اين مسئله هيچ گاه تقبيح نشده و از سوي مسئولان پيگيري نشده است.
در فرهنگ عمومي استفاده از هر چيزي بدون اجازه صاحب اثر، »سرقت« ناميده مي شود. عامل اين اقدام غيرفرهنگي نيز در هر كشوري معمولا با بازخورد قانوني مواجه شده و اين واكنش در فرهنگ هاي متفاوت، با شدت و حدت متفاوتي اعمال مي شود.

با توجه به رعايت نشدن قانون كپي رايت جهاني (قانون حفظ حقوق مولف) در ايران، سينماگران ايراني در طول سال هاي گذشته، همواره بدون هماهنگي با صاحبان آثار خارجي و يا فيلم هاي پيش از انقلاب، به اقتباس بدون اجازه از مولف دست زده اند. اين گونه تقليد ها و دوباره گويي هايي كه معمولا بسيار نازل تر از اصل است را با چه عنواني به جز سرقت فرهنگي مي توان معرفي كرد و آيا اين عمل در حوزه انديشه و سرمايه سينماي ايران معادل قاچاق محصولات سينمايي نيست و قاچاقچيان فيلم هاي ايراني كه سرقت مي كنند را نبايد تقبيح كرد
در سينماي ما با توجه به عدم رعايت قانون كپي رايت، هر سينماگري مي تواند به صورت آزاد و غيرآزاد از فيلم يا داستاني ديگر براي مضمون فيلم استفاده كند. اما ذكر منبع اقتباس تنها عاملي است كه مي تواند اين مسئله را موجه جلوه دهد. براي مثال در تيتراژ »شب هاي روشن« ساخته »فرزاد موتمن« به جمله: »برداشتي آزاد از رمان شب هاي روشن نوشته داستايوفسكي« اشاره شده كه به هيچ عنوان از اهميت اين فيلم نمي كاهد.
بسياري ديگر از اين نمونه ها را مي توان ذكر كرد. مثلا »باج خور« (فرزاد موتمن) شباهت غريبي به »يوترن« اليور استون دارد و فيلمنامه نويس اثر، عينا كاراكترهاي فيلم را مشابه سازي كرده است. آيا كاراكترهاي »فريبرز عرب نيا« و »نيكي كريمي« معادل »شون پون« و »جنيفر لوپز« در اين نوآر مدرن نيست آيا تجربه نوآر در سينماي ايران بايد تكرار قواعد امتحان پس داده اين ژانر، توسط »اليور استون« باشد

آيا »مجيد مجيدي« كاراكتر »پرويز پرستويي« در فيلم »بيد مجنون« را، بدون توجه به »آل پاچينو« در فيلم »بوي خوش زن« نوشته است زيرا ميزانسن، دكوپاژ و حتي شيوه بازي پرويز پرستويي در سكانس انفجار، احساسات وي در ميان خيابان و اتومبيل ها را بسيار شبيه به »آل پاچينو« مي بينيم، حتي فيلم »كافه ستاره« (سامان مقدم) نيز بدون ذكر منبع، از داستان فيلمي مكزيكي- كوچه ميكادو- بهره گرفته است. آيا كارگردان آن متوجه اين موضوع نشده است
اين بهره گيري هاي بدون اجازه، حتي در اسامي فيلم ها نيز رواج يافته است. براي مثال »ديوانه اي از قفس گريخت« نسخه »ميلوش فورمن« و »ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي)، »شام آخر« نسخه »اينگمار برگمان) و شام آخر (فريدون جيراني) و بسياري موارد ديگر، كه البته حساسيت اين موضوع به اندازه مورد اولي نيست.

اكنون بسياري از تهيه كنندگان سينما، كه سينما را با برج سازي يا تجارت اشتباه گرفته اند و دم از دزدي فرهنگي مي زنند، به صورت ناآگاهانه و آگاهانه اقدامي مشابه انجام مي دهند. تهيه كنندگاني كه هنوز قواعد اوليه توليد فيلم و حوزه سينما را به درستي نمي شناسند. اين گونه برداشت ها حتي از سينماي نازل پيش از انقلاب به وفور ديده مي شود و فيلم هايي كاملا شبيه به اين آثار نازل، آن هم بدون ذكر منبع و ريشه خود پرده سينماها را اشغال مي كند. براستي آزمودن موضوعات آزموده شده چه محلي از اعراب دارد آيا نگاتيو و پوزيتيو، ابزار مناسبي براي تجارت است
تهيه كنندگان سينماي ايران همواره مي نالند كه سينما صنعت بي رونق است، اما چرا با وجود اين همه آثار شكست خورده در اكران باز هم تهيه كنندگان به توليد مي پردازند آيا عشق آنها به سينما باعث چنين مسئله اي شده است، آنها براي عشق به سينما تا حد مرگ ضرر مي كنند. آيا آمارهاي مربوط به هزينه هاي توليد واقعي است پس چرا تهيه كنندگان راه ورود سرمايه گذاران جديد را به سينما مي بندند بسياري از تهيه كنندگان سرمايه ديگران را به كار مي گيرند و از امتياز كارت تهيه كنندگي خود بهره مي گيرند. شايد اين مسئله تنها به عشق و علاقه بي حد و حصر آنها به هنر سينما برمي گردد و همين عشق و علاقه باعث كپي الگوهاي امتحان پس داده شده است

اين روزها چه فرقي ميان »سوغات فرنگ« ،»شام عروسي«، »مجردها«، »شاخه گلي براي عروس« و چندين و چند كمدي ديگر است و استقبال از اين آثار تا چه زماني از جانب مخاطبان نيازمند به خنده ايراني ادامه دارد كدام فيلم ايراني چه از كارگردان هاي مولف و صاحب سبك و چه از كارگردان هاي باري به هر جهت، قابليت دوبار تماشا كردن را دارد
با اين همه فيلمسازاني كه سالها است آب در هاون مي  كوبند و عرصه را براي ورود نسل جوان تنگ كرده اند، چه بايد كرد

+ نوشته شده در  16 Sep 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

زمانی که دزد بودم !!!! - به یاد مارلون براندو ستاره ای که هرگز تکرار نخواهد شد

«مارلون براندو» در سوم آوريل 1924 در «اُماها بنداسكا» بدنيا آمد. او سومين و آخرين فرزند «دوروتي پين باركر» و «مارلون براندو» بود. مادرش بازيگر محلي و پدرش فروشنده بود. در سال 1925، والدينش از هم جدا شدند و مادر خانواده همراه سه فرزندش به «سنتا‌آما» واقع در كاليفرنيا نقل مكان كرد ولي دو سال بعد، والدين او دوباره ازدواج كردند و همگي به استان «ايلي ئويز» واقع در شمال شيكاگو رفتند.
در سال 1940 او به پانسيون نظامي فرستاده شد كه در آنجا شروع به تمرين‌هاي نمايش كرد ولي به خاطر سرپيچي از قوانين كمي پيش از فارغ‌التحصيلي اخراج شد. در سال 1943 براندو به نيويورك نزد خواهرش رفت و دركارگاه هنرهاي دراماتيك» ثبت نام كرد كه در آن‌جا با بازيگراني مثل «هدي بلافونت» و «شيلي و نيترز» آشنا شد. اولين معلمش در آن‌جا «استلا آدلر» (Stella Adler) بود كه اهل خانواده بزرگي از روسيه بود. او شعارش اين بود كه «بازي نكنيد، خودتان باشيد». او راهنماي براندو بود و از همان چيزهايي آموخت كه امروز به آن «متد بازيگري» مي‌گويند. آنچه «استلا آدلر» به دانش‌آموزان خود ياد داد اين بود كه چگونه نيروهاي دروني خود را كشف كنند تا به كمك آن‌ها، احساسات ببيننده خود را هم بيدار كنند. براندو يك‌بار درباره آدلر نوشت:«او به من ياد داد كه طبيعي باشم و سعي نكنم حسي را كه خودم هنگام بازي، لمس نكرده‌ام، تظاهر كنم» در سال 1944 براندو اولين تجربه صحنه‌اش در نمايشي درباره حضرت مسيح بود. در طول همان سال اولين همكاري‌اش با كمپاني «برادوي» در «من مادر را به خاطر دارم» به كارگرداني « جان ون دروتن» (yonvun Droten) كه بسيار موفق از كار درآمد و تا دوسال نمايش داده شد. اين نمايش پرفروش تحسين‌هاي بسياري براي براندو در پي داشت كه يكي از تحسين‌كنندگانش «اليا كازان» (Elia Kazan) كارگردان بود. «الياكازن» توانست تهيه كننده فيلمش «اتوبوسي به نام هوس» كه «تنسي ويليامز» فيلمنامه آن را نوشته بود ‌ـ را راضي كند كه براندو براي نقش «استنلي كوالسكي» مناسب است. با بازي چشم‌گير براندو در اين نقش مشخص مي‌شد كه او در پي گونه‌اي خاص از بازيگري است و قادر است روح دردمند و مجروح را به خوبي نشان دهد. شيوه بازي براندو با راهنمايي‌هاي الياكازان خبر از ورود متد به عالم بازيگري مي‌داد. شخصيت «استنلي كوالسكي» يكي احمق‌ترين و هوس بازترين شخصيت‌هايي است كه تا به حال در سينما ديده شده است. خاطره مردي كه به آرامي به وسايل اطرافش ضربه مي‌زند و با بيان خاصش كه بين كلمات مكث مي‌كند و بي‌اختيار نام «استلا» را فرياد مي‌زند، براي هميشه جاودان شده است.
از آن بعد هاليوود به دنبال براندو بود ولي او تمام پيشنهادات را رد مي‌كرد. به جز فيلم «مردان» با كارگردان «استنلي


خلاقيت و سركشي او بر قوانين حاكم بر سينما چه روي پرده و چه خارج از آن، او را جاودانه كرد و تا كنون هيچ بازيگري نمي‌تواند ادعا كند كه مثل مارلون براندو در ارتقاي بازيگري مؤثر بوده است

كرامر» (Stanly Kramer) كه در آن سربازي است كه در جنگ فلج شده و نمي‌تواند با مشكلاتش در جامعه كنار بيايد و براي بازي در آن مدتي با اين گونه بيماران سپري كرده بود. اين فيلم نتوانست موفقيت فيلم قبلي براندو را تكرار كند اما او را نامزد جايزه اسكار كرد. منتقدي اشاره كرده است كه« بازي براندو در فيلم «مردان» مثل تزريق خون به جان بازيگري‌است» بعد‌ها همگي اين كار بزرگ او را تأييد كردند.
در بهار 1955، براندو، كمپاني اختصاصي‌اش را با نام «پين باركر» كه اسم پيش از ازدواج مادرش را روي آن گذاشته بودرا تاسيس كرد. در اكتبر 1957، براندو با بازيگري بنام «آنا كاشيف» (Anakashif) كه اهل ولز بود ازدواج كرد. در دهه شصت او تعدادي فيلم ضعيف بازي كرد. در طول اين مدت او براي پايان دادن به تبعيض نژادي و بي‌عدالتي اجتماعي و برگرداندن حقوق سرخپوستان وارد جنبش «قانون مدني» شد و اعانه جمع مي‌كرد با حضور در فيلم «دربارانداز» (1954) و با كارگرداني الياكازان، براندو اولين اسكار خودش را كسب كرد.
براندو در نقش شخصيت‌هاي متفاوتي بازي كرده بود و هيچ وقت پاي ثابت نوع خاصي از نقش‌ها نبود. او جرأت كرد كه در موزيكال «جوانان و عروسك‌ها» آواز بخواند.
در فيلم «قهوه خانه ماه اوت» در نقش يك مترجم ژاپني تمايلش را به كمدي نشان داد. در «سايانورا» (1957) او را سربازي آمريكايي مي‌بينيم كه در حين مأموريت در ژاپن عاشق بازيگري ژاپني مي‌شود در حالي كه ازدواج او ممكن است مجازات سختي در پي داشته باشد. اين فيلم برايش پنجمين نامزدي اسكار را به دنبال داشت. بار ديگر در هيبت يك نظامي بخت با او يار بود و و در فيلم «شيرهاي جوان» در كنار «مونت گوي كليف» (Mont Gary Clift) درخشيد. اين جوان عاصي و پرشور دهه پنجاه آمريكا هيچ گاه روش زندگي فوق ستاره‌هاي هاليوودي را در پيش نرفت و در عوض راه را براي ستاره‌هاي بزرگ ديگري مثل «جيمزدين» (James Dean) كه خيلي زود مرد و تنها در سه فيلم بازي كرد و «پل نيومن»(Poul Newman) هموار كرد.
در اين دهه براي چهار سال پياپي نامزده جايزه اسكار شد. سال اول براي فيلم «مردان» سال دوم «براي زنده ياد زاپادا» كه در آن رهبر دهقاناني بود كه عليه حكومت شورش كرده بودند و سومي براي «جوليوس سزار» كه در آن شكلي كاريكاتوري از مارك آنتوني سردار قدرت طلب سزاور نمايش مي‌دهد. او خواهرزاده قيصر و مردي خوش گذران و دلير بود كه با قدرت كلامش، مردم را تحريك به انتقام مي‌كرد و چهارمي به خاطر يكي از بهترين ساخته‌هاي «الياكازان» يعني «در بارانداز» كه براندو در آن درخشيد و اوج بازي او در سال‌هاي جواني بود و بالاخره به خاطر آن جايزه اسكار را گرفت.
دومين ازدواج براندو در سال 1960 با بازيگر مكزيكي بنام «موتيرا كاستاندا» (Motria Castanda) به وقوع پيوست .  «سربازان يك چشم» فيلمي بود كه در سال 1961، براندو علاوه بر بازيگري، كارگرداني آن را هم انجام داد كه در واقع وسترني متفاوت در زمان خودش محسوب مي‌شد. در فيلم «شورش در كشتي بونتي» براندو يك افسر كشتي است كه با ناخدا اختلاف پيدا مي‌كند. شكست تجاري اين فيلم كه احتمالاً علت اصلي آن نيز جنجال و درگيري‌هاي پشت صحنه بود و به خاطر هزينه زيادي كه صرف ساخت آن شده بود اين شكست تقريباً باعث ورشكستگي كمپاني سازنده‌اش شد.
در سال 1962 براندو در فيلم ناموفق «آمريكايي زشت» بازي كرد. و ودر عوض فرصت همكاري دوباره با الياكازان را از دست داد. كازان سعي كه تا براندو را براي بازي در فيلم جديدش يعني «سازش» راضي كند اما او نپذيرفت.
حضور براندو در وسترن « ميسوري از هم مي‌پاشد». كه‌در صحنه‌اي پيراهن به تن و كلاه زنانه به سر مي‌كند از توانايي‌هاي عجيب ديگر او خبر مي‌داد و حضور موفقش در «سوپرمن» با توجهي زودگذر همراه بود. به خاطر ويژگي‌هاي خاص فيلم «بسوزان» در سال 1969 ساخته «فرد زينه‌مان» يعني از لحاظ بازيگري و مضمون اجتماعي به آن توجه ويژه‌اي شد.
او درنقش مأمور سري بريتانيايي ظاهر مي‌شود كه شورش بزرگي را در يك كشور آفريقايي به راه مي‌اندازد فيلم اعتراضي به نژاد پرستي و استعماگري است و شخصيت براندو در آن با توجه به موقعيت‌هاي مختلف،‌ مرتب تغيير مي‌كند.
در سراسر دهة 60 شخصيت گيراي براندو هم بر روي پرده و هم بيرون از آن از او هنرمندي دوست داشتني و نيروي تازه اجتماعي ساخت. تماشاگران جوان آن روزها او را در قامت فردي سركش، تحسين مي‌كردند اما نسل‌هاي بعدي او را فردي ضد اجتماع و بي‌بندوبار شناختند. اما باز هم، منتقدان معتقد بودند كه از يكي از مبتكرترين شخصيت‌هايي است كه در طول مدت طولاني روي پرده ظاهر شده است.
در طول دهه هفتاد براندو با بازي‌هاي قدرتمند در نقش‌هاي خاطره‌انگيز در ذهن‌ها ماندگار شد. در سال 1972، مارلون براندو معني واقعي نبوغ بازيگري را با نقش «دون ويتو كورلئونه» در فيلم «پدرخوانده» كه كارگردان آن «فرانسيس فورد كوپولا» بود به تماشاگران ارائه مي‌دهد كه براي آن دومين جايزه اسكار خود را نيز به دست آورد.
براندو در مراسم اسكار در 27 مارچ 1973 همراه يك دختر سرخپوست ظاهر شد. براندو از پذيرفتن جايزه سر باز زد و دختر سرخپوست از طرف او بيانيه‌اي را خواند كه در آن دليل رد كردن مجسمه را رفتار نادرست با سرخپوستان بومي به خصوص در فيلم‌هاي اين كشور دانست. رد كردن اين جايزه بوسيله براندو باعث ايجاد دوره‌اي شد كه در آن او بيشتر به سياست اهميت مي‌داد تا به بازيگري. خيلي‌ها معتقد بودند كه كار او در مراسم اسكار بچگانه بوده و او مي‌توانست با روش‌هاي ديگري از سرخپوستان حمايت كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  7 Aug 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

لطفا به شعور مخاطب احترام بگذارید

چرا بعضی از ما فکر میکنیم که دیگران از ما کم شعور ترند مخصوصا هنگامی که این دیگران بخش بزرگی از جامعه را تشکیل میدهند؟؟؟ دیروز به تماشا فیلم سوغات فرنگ نشستم گرچه قبل از تماشای فیلم میدانستم که چه چیز انتظار مرا میکشد اما آنچه بعد تر دیدم بسیار فاجعه آمیز تر از چیزی بود که تصور میکردم !!! آقای حسین فرحبخش به اصطلاح  تهیه کننده محترم سینما به صورت اخص روی صحبت من باشماست . عزیز من شما سالهاست که سرمایه خود را به سینما آورده اید که فکر میکنم در این چند سال چند برابر هم شده است آیا تاکنون کوچکترین قدمی در راه پیشرفت این صنعت (از دیدگاه شما ) برداشته اید من به جای شما پاسخ خواهم داد : قطعا خیر . خوشبختانه در ایران امروز راه برای کسب درآمد مخصوصا برای افرادی چون شما بسیار باز است پس چرا شما برای کسب درآمد بیشتر فرهنگ و هنر را هدف قرار داده اید . در کارنامه شما چند فیلم دارای ارزش هنر ی وجود دارد.

کارگردان نویسنده و تهیه کنندندگان محترم کسانی که تماشای فیلمهای ما نشته اند کم شعور نیستند شما که به فیلم فارسی و سینمای گذشته معترضید و ادعاتان به آسمان هشتم نزدیک است !!! کم شعور کسی است که گمان میکند دیگران نمی فهمند

 

+ نوشته شده در  9 Jul 2006ساعت 9 PM  توسط ماهان  | 

جان فورد - پایانی برای سینمای وسترن

جان فورد در گرده همایی انجمن کارگردان های آمریکا با یک جمله کوتاه خود را به سادگی معرفی کرد :
« نام من جان فورد است ، من وسترن می سازم »
اما کارنامه هنری فورد نشان می دهد او بسیار بیش از یک وسترن ساز معمولی بوده ، فیلم سازی که جایگاهی خاص را در تاریخ سینما به خود اختصاص داده.

جان فورد ( John Ford ) ( با نام اصلی شان آلوسیوس افینی ) در اول فوریه سال 1894در آمریکا به دنیا امد. او سیزدهمین فرزند یک خانواده ایرلندی مهاجر بود . فورد کار خود را از سینمای صامت آغاز کرد. او در سال 1914 در سن بیست سالگی به دنبال برادر بزرگترش به کالیفرنیا ( هالیوود ) رفت. برادرش توانسته بود به عنوان بازیگر و کارگردان ، قراردادی با یونیورسال (Universal) ببندد. برادرش به عنوان دستیار تهیه کاری برای او دست و پا کرد. فورد از 1917 تا 1921 با نام جک فورد به استخدام یونیورسال در امد تا فیلم های کم هزینه وسترن و درام های حادثه ای بسازد. اولین فیلم فورد در مقام کارگردانی ، وسترنی به نام گردباد بود که در سال 1917 ساخت و خود در آن نقش اصلی را ایفا می کرد. فورد در این مدت بیست و پنج فیلم با بازی ستاره قدیمی سینمای صامت ، هری کری ( Harry Carey ) ، ساخت. در 1922 به کمپانی فاکس پیوست و در آنجا با ساخت فیلم اسب آهنین ( The Iron Horse ) در سال 1924 به عنوان کارگردانی صاحب سبک معرفی شد. اسب آهنین فیلمی حماسی درباره بنای نخستین خط سراسری آهن در آمریکا بود که با استقبال عظیمی رو به رو شد. به دنبال شکست وسترن بعدی اش ، سه مرد خبیث ( Three Bad Men ) در سال 1926 سیزده سال این ژانر را کنار گذاشت. با ورود صدا به سینما فورد نیز به ساخت فیلم های ناطق روی آورد. مهم ترین فیلمی که فورد در آغاز دوره ناطق ساخت مردان بی زن ( Men Without Women ) نام داشت. فورد این فیلم را در 1930 ساخت. این فیلم درامی مربوط به یک زیر دریایی است که در آن یک نفر باید کشته شود تا بقیه بتوانند زنده بمانند. فورد برای این فیلم از یک زیردریایی استفاده کرد و علاوه بر نوآوری های دیگر ، دوربینش را در یک محفظه شیشه ای به زیر آب برد تا از انجا مستقیما فیلم برداری کند. این فیلم همچنین سرآغاز همکاری فورد با دادلی نیکولز ( Dudley Nichols ) ، فیلم نامه نویس و جوزف اگوست ( Joseph August ) ، فیلم بردار بود که همکاری مشترکشان ادامه یافت و در چند فیلم موفق ثمر داد. فورد در اویل دهه 1930 چندین فیلم کمدی و حادثه ای ساخت که از آن جمله می توان به فیلم های ارو اسمیت ( Arrowsmith ) در سال 1931 ، پست هوایی ( Air Mail ) در سال 1932 و محافظ گمشده ( The Lost Patrol ) در سال 1934 اشاره کرد.

فورد هنگامی از جانب منتقدان مورد تحسین قرار گرفت و به عنوان یکی از چهره های شاخص سینما شناخته شد که فیلم خبرچین ( The Informer ) را در سال 1935 ساخت. این فیلم اقتباسی از یک رمان بود که فورد آن را با هزینه ای کم و در مدت زمانی کوتاه ساخت. فیلم نامه فیلم را دادلی نیکولز نوشت و فیلم برداری آن را نیز جان اگوست بر عهده داشت. خبر چین فیلمی پر تمثیل درباره مردی نادان است که در جریان انقلاب ایرلند یاران خود در ارتش را به خاطر پول لو می دهد و سپس دچار عذاب وجدان می شود ، اما سرانجام توسط ارتش انقلابی ایرلند محاکمه و اعدام می شود. این فیلم در آن سال افتخارات بسیاری به دست آورد. از جمله این که جایزه هیئت منتقدان نیویورک را به عنوان بهترین فیلم سال ، اسکار بهترین کارگردانی ، اسکار بهترین بازیگر مرد ، اسکار بهترین فیلم نامه و اسکار بهترین موسیقی فیلم را به دست آورد.

پس از موفقیت خبرچین ، فورد به فیلم هایی روی آورد که محتوای اجتماعی و تاریخی بیشتری داشته باشند ، فیلم هایی مانند زندانی شارک آیلند ( The Prisoner Of Sharka Island ) در سال 1936 که به داستان واقعی دکتری می پرداخت که متهم به قتل لینکلن می شود ، ماری اسکاتلند ( Mary Of Scotland ) در سال 1936 که تراژدی سیاسی هوشمندانه ای بود ، همچنین فیلمی اقتباسی به نام خیش و ستارگان ( The Plough And The Stars ) که داستان گروه کوچکی از ارتشی های انقلابی ایرلند بود که پایگاه انگلیسی ها را برای بیست و چهار ساعت محاصره می کنند ( این فیلم هم در سال 1936 ساخته شد ). نامعمول ترین و در عین حال پرفروش ترین فیلم فورد در این دوره فیلم گردباد ( The Hurricane ) بود که در سال 1937 ساخت. این فیلم به زندانی شدن بی رحمانه جزیره نشینان دریای جنوب به دست فرمانداری اروپایی و ظالم می پرداخت و با یک صحنه طوفان گرمسیری به پایان می رسید.

در 1939 جان فورد دو فیلم از بهترین آثار خود را عرضه کرد:دلیجان( Stagecoach ) و آقای لینکلن جوان ( Young Mr. Lincoln )
. img/daneshnameh_up/c/cc/Stagecoach.jpg
img/daneshnameh_up/4/41/mrlincoln.jpg
جان فورد با دلیجان بعد از سیزده سال دوباره به سینمای وسترن بازگشت و با این فیلم به نوعی این ژانر را احیا کرد. فورد در دلیجان ، داستان سفر خطرناک یک گروه ناهمگون از سطوح مختلف اجتماعی را در بیابانی برهوت و ترسناک روایت می کرد ، که چگونه تنهایی فرد در یک محیط پرت افتاده می تواند پیچیدگی شخصیت های انسانی را در مواجهه با فشارهای سخت نشان دهد. فیلم نامه این فیلم را نیز دادلی نیکولز برای فورد نوشته بود. این فیلم مورد توجه مردم و منتقدان قرار گرفت و جوایزی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک و اسکار دریافت کرد. همچنین این فیلم جان وین ( John wayne را به یک ستاره بدل کرد.
آقای لینکلن جوان ، برداشت باشکوه و غم انگیزی از نمایش نامه ماکسول اندرسون به همین نام بود و لینکلن را در جریان رشد خود از وکیلی جوان در شهری کوچک به اسطوره ای ملی نشان می داد.

در دهه 1940 فورد فیلم خوشه های خشم ( The Grapes Of Wrath ) را با اقتباس از کتاب مشهور جان اشتین بک ( John Steinbeck ) ساخت.

img/daneshnameh_up/9/97/wrath1.jpg
img/daneshnameh_up/8/8b/wrath3.jpg خوشه های خشم که شاید مهم ترین فیلم هالیوود درباره رکود اقتصادی آمریکا باشد به ماجرای خانواده ای کشاورز و بی زمین می پردازد که در دوره رکود اقتصادی به کالیفرنیا مهاجرت می کنند. فیلم نگاهی احساساتی به رنج های این خانواده دارد و از جهت ظاهر مستند گونه اش که با حرکات کنترل شده دوربین گرگ تولند ( Gregg Toland )، فیلم بردار ماهر فیلم ، همراه شده قابل توجه است. این فیلم نیز مورد توجه منتقدان قرار گرفت.

آخرین فیلمی که فورد پیش از جنگ جهانی دوم و پیوستنش به نیروی دریایی آمریکا ساخت چه سرسبز بود دره من ( How Green Was My Valley ) نام داشت.

img/daneshnameh_up/9/98/vallay1.jpg
این فیلم بر اساس رمانی به همین نام اثر ریچارد لیولین ( Richard Liewellyn ) اقتباس شد. این فیلم با روایتی رمانتیک و نوستالژیک ماجرای زوال خانواده ای معدنچی را در آغاز قرن بیستم و در دهکده ای کوچک روایت می کرد. این فیلم در سال نمایشهمشهری کین (Citizen Kane ) به نمایش در آمد و با وجود این رقیب قدرتمند پنج جایزه اسکار را ربود.

جان فورد در جریان جنگ به نیروی دریایی پیوست و برای دفتر خدمات استراتژیک ( OSS ) ، در سال 1942 فیلمی مستند به نام نبرد میدوی( Battle Of Midway ) ساخت. این فیلم اسکار بهترین مستند را نصیب فورد کرد. پس از موفقیت این فیلم ، در OSS ( این اداره بعدها به CIA تبدیل شد ) به ریاست بخش فیلم برداری رسید. در این سمت ، ساخت فیلم هایی جانبدارانه و تبلیغی از جنگ آمریکا را تحت نظارت داشت و خود نیز یک سری فیلم های کوتاه مستند ساخت. فورد در این دوره شخصا فیلم مستند هفتم دسامبر ( December 7th ) را با فیلم برداری گرگ تولندساخت. نسخه اصلی هشتاد و پنج دقیقه بود ، اما یک نسخه سی و پنج دقیقه ای از آن به نمایش در آمد و در سال 1943 فورد را برنده جایزه اسکار کرد.

نخستین فیلمی که فورد پس از جنگ ساخت ، آنها بی ارزش بودند ( They Were Expendable ) نام داشت. این فیلم با فیلم برداری ماهرانه جوزف آگوست ، داستان سربازانی را روایت می کرد که برای خارج کردن آمریکایی ها از فیلیپین با قایق پیشقدم می شدند.

پس از فیلم آنها بی ارزش بودند ، فورد یکی از شخصی ترین فیلم هایش را با نام کلمانتین عزیزم( My Darling Clementine ) ساخت. این فیلم وسترنی زیبا و حماسی و از نظر بصری جزء شاعرانه ترین آثار فورد است.

img/daneshnameh_up/c/c0/yellow1.jpg فورد در سال 1946، با همکاری مریان.اس.کوپر کمپانی ارگوسی پیکچرز کرپوریشن ( Argossy Picture Corporation ) را تاسیس کرد. نخستین فیلم این کمپانی اقتباسی از رمان قدرت و افتخار ( The Power And The Glory ) نوشته گراهام گرین ( Graham Greene ) بود که به نام فراری ( The Fugitive ) پخش شد. این فیلم نیز مانند کلمانتین عزیزم مورد استقبال قرار نگرفت. فورد برای جبران این خسارت دست به ساخت سه وسترن درخشان و اسطوره ای زد.فیلم نامه هر سه این فیلم ها را فرنک.اس.نوجنت ( Frank S.Nugent ) نوشت. این سه فیلم عبارت اند از : دختری با روبان زرد ( 1949- She Wore A Yellow Ribbon ) ، ریوگرانده ( 1950- Rio Grande ) و کاروان سالار ( 1950- Wagon Master ). این سه گانه به همراه دو فیلم دیگر کمپانی ارگوسی یعنی مرد آرام ( 1952- The Quiet Man ) و خورشید به روشنی می درخشد ( 1953- The Sun Shines Bright ) ، امروزه از بهترین دستاوردهای فورد ارزیابی می شوند.


img/daneshnameh_up/d/db/thesearchers.jpgimg/daneshnameh_up/e/e0/manument.jpg
فورد با تعطیل شدن کمپانی آرگوسی دوباره به استودیوها بازگشت و فیلم های بزرگی ساخت . اما فورد مهم ترین فیلم زندگی اش را که بسیاری آن را شاهکار فورد می دانند در سال 1956 ساخت. این فیلم جویندگان نام داشت. جویندگان بازگشتی بسیار موفقیت آمیز پس از شش سال به ژانر وسترن بود. در این فیلم جان وین ، در یکی از بهترین نقش آفرینی هایش ، در نقش سربازی جنوبی ظاهر شد که طی هفت سال در پی برادرزاده اش که کومانچی ها آو را دزدیده اند ، تمام غرب را زیر پا می گذارد. فورد در این فیلم ، سبک فیلم برداری مطمئن و سنجیده خویش ، تسلط بر چشم انداز در شکل مناظر فوق العاده مانیومنت ( از جمله مناطق بکر آمریکا که بسیاری از وسترن های مهم تاریخ سینما در آنجا فیلم برداری شده اند ) و مهارت فراوانش در جلوه انسانی بخشیدن به حماسه را به کمال رساند.

img/daneshnameh_up/c/c4/liberty1.jpg img/daneshnameh_up/5/5b/Cheyenne.jpgدر دهه شصت کم کم پیری به سراغ فورد آمد و او قادر نبود با سرعت زیاد کار فیلم سازی در هالیوود به خوبی کنار بیاید. با این حال فورد در دهه شصت سه وسترن نسبتا خوب و مهم ساخت :دو سوار ( 1961- Two Rode Together ) که داستانی درباره اسرای سرخپوست بود و نگاهی بدبینانه داشت ، مردی که به لیبرتی والانس شلیک کرد ( 1962- The Man Who Shot Liberty Valence ) که آخرین فیلم سیاه و سفید فورد بود و روایتی غیر متعارف از آمیزه واقعیت و اسطوره در وسترن داشت که به سبکی عمدا کهنه و از مدافتاده فیلم برداری شده بود و پاییز قبیله شاین ( 1964- Cheyenne Autumn ) ، فورد در این فیلم سعی داشت به نوعی بی حرمتی هایی را که در فیلم های وسترن قبلی اش به سرخ پوست ها کرده بود و عمدتا آن ها را وحشی و خونخوار معرفی کرده بود ، جبران کند و این بار چهره ای انسانی و خوب به آنها بدهد. کوشش او متظاهرانه ولی قابل احترام بود.

فورد در 31 آگوست سال 1973 درگذشت. با آنکه فورد ، گاه نژاد پرست و گاه احساساتی و همواره محافظه کار بود ، با این حال او یکی از کارگردان های بزرگ آمریکایی است. او توانست خود را به خوبی با سیستم استودیویی تطبیق دهد ولی با این حال هرگز از ساختن فیلم هایی با تکنیک های برتر و ارائه دیدگاه های شخصی اش کوتاهی نکرد ، چنانچه بسیاری او را از بهترین فیلم سازان دوره کلاسیک می دانند و او کسی است که بر بسیاری از فیلم سازان مطرح هم عصر و پس از خود تاثیر گذاشته است ، فیلم سازان بزرگی چون : ارسن ولز( Orson Wells )، فرانک کاپرا ( Frank Capra ) ، هاوارد هاکز ( Howard Hawks ) ، آکیرا کوروساوا ، اینگمار برگمن ، پیتر ویر و ... .

+ نوشته شده در  1 Jul 2006ساعت 10 PM  توسط ماهان  | 

جیمز دین اسطوره فراموش نشدنی تاریخ سینما

کمتر کسی از میان بازیگران هالیوود توانسته است همچون جیمز دین- با آن جذابیت پسرانه و روحیه ی سازش ناپذیرش- خاطره ای جهانی از خود بجا بگذارد. تاثیرگذاری این خاطره از آن جهت بیشتر است که جیمز دین در تمام طول دوران کوتاه اما چشمگیرکارش تنها در سه فیلم ظاهر شده بود. او چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگ سمبول عصیان عصر خود بود. عجیب است که حتی امروز نیز او همچنان حالت افسانه ای خود را حفظ کرده است. تنها یکی دو تن دیگر – الویس پرسلی و مریلین مونرو – هستند که مانند جیمز دین شهرت روزگار حیات خود را به دوران پس از مرگ نیز کشانده اند. شمایلی که از او به جا مانده در حالیکه هنوز زندگینامه های تازه ای از او به بازار سرازیر می شود؛ کهنگی نمی پذیرد.
او در هشتم فوریه 1931 در ماریون ایندیانا بدنیا آمد. نام کاملش جیمز بایرون دین بود. پدرش میلتون دین دندانساز بود و مادرش میلرد ویلسون دین زن حانه داری بود از پیروان فرقه ی متدیست. جیمز نه ساله بود که مادرش مرد و جیمز در فرمونت در کنار عمه و شوهر عمه اش بزرگ شد. در دبیرستان دبیر تئاتر تشویقش کرد تا در مسابقات فن بیان شرکت کند. جیمز جایزه ایالتی را برد. پدرش اصرار داشت که او وکیل شود و جیمز ابتدا در کالج سانتا مونیکا سیتی ثبت نام کرد و بعد به دانشگاه معروفUCLA منتقل شد. پیش از آنکه از دانشگاه اخراج شود به رشته نمایش تغیر رشته داد. هم اتاقی اش در خوابگاه دانشگاه در یک آگهی تلویزیونی نقشی بعنوان سیاهی لشکر برایش پیدا کرد. شغل بعدیش پادویی در شبکه ان بی سی بود و بالاخره در سینما سیاهی لشکر شد.
به توصیه ی بازیگری بنام جیمز وایتمور جیمز دین در پائیز سال 1951 به نیویورک رفت تا در آنجا خودش را پیدا کند. او که همیشه تنها بود در منهتن از قبل هم تنها تر شد. اما بنا به غریزه می دانست که چطور از موقعیتها استفاده کند. از طریق دوستانش برای بازی در نقشی در نمایش یوزپلنگ را ببین (1952) نامزد شد و به این ترتیب کارش را در برادوی شروع کرد. در فاصله این کار و نمایش بعدیش که بداخلاق (1954) نام داشت ، در چندین برنامه زنده تلویزیونی حضور پیدا کرد.
در مدتی که در ساحل شرقی آمریکا بسر می برد در اکتورز استودیو درس خواند و در همانجا بود که الیا کازان او را برای بازی در فیلم شرق بهشت (1955) درنظر گرفت. او در نقش جیمی یکی از پسران پریشان خاطر ریموند ماسی مورد توجه سینماروهای جوان قرارگرفت و به قهرمان تازه ی سینمای آنها تبدیل شد. هنگام فیلمبرداری شرق بهشت که جیمز دین برای آن نامزد جایزه اسکار شد، جیمز عاشق پیرآنجلی جوان شد که از ایتالیا به آمریکا آمده بود و ستاره ی در حال اوجگیری کمپانی ام جی ام بود. او هم مثل جیمز متلون المزاج بود. خصوصیات عاطفی او بهمراه فشار های بیرونی باعث شد که او رابطه اش را با جیمز به هم بزند. در نوامبر 1954 هنگامی که مراسم ازدواج پیرآنجلی با خواننده ای بنام ویک دامون برگزار می شد، جیمز دین روبروی کلیسا در اتوموبیل خود نشسته بود و غصه می خورد. دین با تعداد زیادی از ستارگان سینما آشنایی به هم زد و بیش از پیش به بازیگری علاقمند شد. کلکسیون اسلحه هم داشت و عکاسی و موتورسیکلت سواری هم می کرد. علاقه ی بخصوصی داشت که از خودش عکس بگیرد.
نیکلاس ری که در فیلم شورش بی دلیل (1955) کارگردانی فیلم و رهبری جیمز دین و ناتالی وود را به عهده داشت، در باره جیمز دین گفته است: "احساس من این بود که او می توانست از تمام بازیگران هم عصر خود پیشی بگیرد." با فیلم شورش بی دلیل جیمی به یکی از مهمترین ستارگان هالیوود و سخنگوی نسل جوانی تبدیل شد که تا پیش از او دلبسته ی مارلون براندو بود. جورج استیونس جیمز دین را برای بازی در فیلم پرخرج غول (1956) که در تکزاس فیلمبرداری می شد در نظر گرفت. در این فیلم تحول شخصیت جت رینک که جیمز دین ایفای نقش او را به عهده داشت از جوان تهیدستی که در مزرعه کار می کند تا یک تاجر نفت میانه سال و ثروتمند دنبال می شود.
جیمز دین که همیشه خطر را به جان می خرید تمام لذت و افتخارش را در اتوموبیل پورشه اسپایدر نقره ای رنگش خلاصه می کرد که آن را حرامزاده ی کوچک می نامید. در 30 سپتامبر 1955 یک هفته پس از پایان فیلمبرداری غول سرگرم رانندگی با سرعت 85 مایل در ساعت بود که در ساعت 5 و 59 دقیقه بعد از ظهردر چهارراهی درنزدیکی پاسو روبلز کالیفرنیا با اتوموبیل دیگری تصادف کرد. سرنشین دیگر اتوموبیلش که یکی از مکانیکهای کمپانی پورشه بود از ناحیه سر و پا دچار شکستگی شد و راننده ی اتوموبیل مقابل هم جراحات سطحی برداشت. اما سر جیمز دین تقریبا از بدنش جدا شد.
چند ساعت پیش از آن در بیکرزفیلد یک افسر پلیس جیمز دین را بخاطر رانندگی با سرعت غیرمجاز جریمه کرده بود و به او هشدار داده بود که آرامتر رانندگی کند. دین داشت برای شرکت در یک مسابقه اتوموبیلرانی به سالیناس می رفت. بنا به گزارش ها آخرین حرفی که جیمز دین به سرنشین اتوموبیلش یعنی رالف وودریچ زده بود این بود که "راننده ی اتوموبیل روبرو باید ما را ببیند."
دین در هشتم اکتبر 1955 در گورستان پارک در فرمونت ایندیانا به خاک سپرده شد. سنگ قبر و ستون یادبود پس از مدتی به سرقت رفت و بعد ا سنگ و ستون دیگری جایگزین آنها شد. مرگ او موجی از اندوه در میان دوستدارانش براه انداخت که از زمان مرگ رودلف والنتینو در یک دهه ی پیش از آن بی سابقه بود. هم شورش بی دلیل و هم غول بعد از مرگ جیمز دین بروی پرده رفتند و جیمز دین برای فیلم غول باردیگر نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
تا سالها این شایعه رواج داشت که جیمز دین درواقع در آن تصادف نمرده اما چهره اش آنچنان بدشکل شده بود که او خود را از انظار محفی کرده بود. هوادارانش انجمنهای متعددی در سراسر دنیا براه انداختند. در سالگرد مرگش هوادارانش و توریستها از زادگاه او دیدن می کنند و در مراسمی که در آن شهر برگزار می شود شرکت می جویند. در شبکه اینترنت نیز وب سایت های بیشماری در باره ی جیمز دین براه افتاده است. در سمت شمالی رصد خانه گریفیث در لس آنجلس که بخشی از شورش بی دلیل در آن فیلمبرداری شد، مجسمه ای از او تراشیده اند. در دانشگاه پرینستون هم صورتک جیمز دین در کنار ماسک بتهوون و دیگر هنرمندان قرار دارد.
ان دوران که در شورش بی دلیل نقش مادر جیمز دین را بازی می کرد، در باره این هنرپیشه ی فقید گفته است: "او در برزخ زندگی می کرد. در باره خودش و سرنوشتش تردید های بسیاری داشت. او حالت گمگشتگی عمیقی داشت."
همین آسیب پذیری اسرارآمیز و توانایی فوق العاده اش برای ارتباط برقرار کردن با تماشاگران بود که خاطره ی جیمز دین را ماندگار کرده است.

+ نوشته شده در  30 Jun 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

آتش بس افتضاح تهمینه میلانی !!!

 

دیروز گرمای هوا پس از مدتها مجبورم کرد که برای وقت گذرونی سینما رو انتخاب کنم. اسم تهمینه میلانی رو پرده فیلم آتش بس باعث شد که از بین بقیه فیلمها اون رو انتخاب کنم اما چیزی که بعدا توی سینما دیدم باعث شد که از این انتخاب به شدت پشیمون بشم.

آتش بس یک فیلم فانتزی و کودکانه بود که با بقیه آثار میلانی تفاوت های فاحشی داشت. بخش عمده ای از فیلم صرف دعوا های کودکانه یک زوج جوان مرفح میگذشت و بیننده جز لباسها ماشینها و مبلمان شیک که دید فهمید که الوان رنگ بسیار خوبیه و گلزار و افشار به قول خودشون خوشگلن!!!

غیر از همه اینها  نیم ساعت آخر فیلم کسل کننده ترین بخش اون بود و صحبت کردن آقای دکتر از داخل تلویزیون با یوسف هم که حسابی آبکی از آب در آمده بود و صحنه پایانی و نهایی تتراژ نیز در واقع با دهنکجی به تماشاچی میگفت : عزیزم یک و ساعت و چهل و پنج دقیقه سرکار بودی !!!

خدا شکر که کولرهای سینما روشن بود و بخشی از بلیط من رو حلال کرد !!  

+ نوشته شده در  29 Jun 2006ساعت 10 AM  توسط ماهان  |