تبليغاتX
ماهان

ماهان

نوشته های پراکنده

قدیمی شده ولی جالبه

سلام ... خب از همه معذرت میخوام که به قول همه دیر آپ کردم امیدوارم دیگه اینجوری دایون نشم !!! این مدت شمال بودم که حسابی خوش گذشت فکر کنم ۳--۴ کیلو هم اضافه کردم که باید کم کنم!!! و همینطور خیلی هم سیاه شدم یا به قول یکی برنزه !!! .توی هفته گذشته دو تا  خبر مهم داشتیم اولیش که خیلی خوشحالم کرد پایان جنگ لبنان بود ... خوب خدا رو شکر که کشتن بچه های بیگناه متوقف شد. دوم تساوی غرور آفرین تیم ملی که در برابر تیم مطرح و کاملا حرفه ای و فوق العاده تمیز سوریه در تهران رقم خورد...چی بگم ؟؟ فقط میتونم بگم خوشحالم که اقلا همین اول کاری زمین خوردیم و با پیروزی های ا.. بختگی و شانسی بالا نمیریم ...لا اقل چهار سال دیگه توی آفریقا داستان غم انگیز این دوره تکرار نشه ...  فوتبال ایرانی داره مثل موسیقی و سینما رو به پایین سقوط میکونه

اما این مدت توفیقی حاصل شد که از برنامه های فوق العاده دیدنی و تماشایی و ... تلویزیون در بازه صبح تا ظهر بهره مند بشیم !!! (تلویزیون ما توی خونه خودمون مدتیه که آنتن نداره !!!!)واقعا تصمیم گرفتم یک میل برای صدا و سیما بدم و پیشنهاد کنم که از صبح تا ظهر به جای این برنامه های آبکی برفک نشون بده و هزینه های اون رو صف سیر کردن انسانهای بدبخت و گرسنه (البته اگه وجود داشته باشه !!!) بکنه . خب اصلا لازم نیست که نگران بی کار شدن رو هم ۳۰-۴۰ تا مجری لوس و بی مزه برنامه های صبحگاهی باشه چون هر سیرکی حاضر اونها رو با مزایای عالی به خدمت بگیره !!! (ببخشید که اینقدر خشن بود اما آخه خیلی حرصم گرفته بود )مجری لوس برنامه صبحگاهی شبکه اول در طی نیم ساعت ۳۰ بار گفت :"صبح شما بخیر هموطن عزیز " که آخرش اشتهامو برای صبحانه از دست دادم .... به نظر شما اونها اصلا میدونن آیینه چیه و چیکار میکونه ؟؟؟یادمه چند سال پیش وقتی تلویزیون میخواست بعد از کلی منت و آگهی یک فیلم سینمایی پخش کنه جناب مجری تشریف میاوردند و بعد از کلی اشوه و ناز و فیگور نصف دیوان حافظ رو میخوندند و همراه با ایشون یک موسیقی دلنشین هم روی اعصاب من راه میرفت !!!

تنها چیزی که برای من خیلی خوشایند بود سریال کانادایی قصه های جزیره بود که واقعا مثل یک سمفونی ار بتهوون دلنشین دوست داشتنی و جذاب بود .  منهای سانسورهای بی دلیل دوبله فوق العاده ای هم داره (شاید بعد از چند سال برم یه آنتن بخرم !!! ) بعد از ارتش سری شر لوک هلمز  و ۹۹-۱ یکی از بهترین سریال های تلویزیونی هستش که دیدم

 

 

 

+ نوشته شده در  18 Aug 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

شما چقدر به خدا ایمان دارید؟

کوهنورد مغروری  تصمیم گرفت در شبی سرد و مه آلود از کوهی بلند صعود کند. کوهنورد به تنهایی راه افتاد و از کوه بالا رفت. ناگهان سنگی زیر پا او سر خرد. کوهنورد لغزید و سقوط کرد تا اینکه از طنابی که به خود بسته بود بین زمین و آسمان معلق ماند. شب بود و مه و سرما کوهنورد فریاد زد اما پاسخی نشنید!. ناگهان مطلبی را به خاطر آورد فریاد زد <<خدایا کمکم کن>> خدا از او پرسید : آیا مرا میشناسی ؟ گفت تو آفریدگار ما هستی و به هرکاری توانایی. خدا گفت آیا به آنچه میگویی اعتقاد داری ؟ کوهنورد فریاد زد کمکم کن خدا گفت چاقویی را که به کمرت بستی باز کن و با آن طنابی را که با آن از کوه آویزان هستی ببر!!

صبح روز بعد هنگامی که مه رفت و خورشید تابید امدادگران کوهنوردی را یافتند که در حالی که محکم به طنابی که از آن آویزان بود چسبیده بود یخ زده است و تنها یک متر با زمین فاصله داشت.

+ نوشته شده در  28 Jun 2006ساعت 9 PM  توسط ماهان  |