تبليغاتX
ماهان

ماهان

نوشته های پراکنده

...آفتاب میشود !


 

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاشاه بود که در کودتای رضا شاه نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.

+ نوشته شده در  17 Jul 2006ساعت 4 PM  توسط ماهان  | 

کاریکاتور-فیلم ترسناک !!!

+ نوشته شده در  13 Jul 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

همه چیز درباره کریس دی برگ

كريستوفر جان ديويسون ملقب به كريس دی برگ در ١٥ اكتبر سال ١٩٤٨ در آرژانتين متولد شد. پدرش 'چارلز ديويسون' ديپلمات انگليسی و مادرش 'ماوی اميلی دی برگ' منشی ايرلندی بود. كودكی كريس دی برگ به خاطر شغل ديپلماتيك پدر به مسافرت و كسب تجربه در اين راه گذشت و به اين خاطر در كشورهای مختلفی مثل مالت، نيجريه و زئير بزرگ شد. هنگامی كه ١٢ ساله بود خانواده اش به ‘Emerald Isle' در ايرلند رفتند، جايی كه هنوز هم كريس دی برگ با همسرش دايان و سه فرزندش رزانا، هوبی و مايكل زندگی می كند.

   در سال ١٩٦٠ پدرش يك قلعه قديمی به نام بارگی كاسل خريد كه در قرن ١٢ ساخته شده بود. بعد از اينكه قلعه دوباره توسط خانواده ديويسون بازسازی شد، آنها آنجا را به يك هتل خانوادگی برای تعطيلات تبديل كردند. كريس اولين كنسرتهايش را در اين قلعه اجرا مي كرد و بعد از ظهر ها برای ميهمانان گيتار می نواخت. كريس نواختن گيتار را با روش سعی و خطا، يعنی بدون هيچ نت از پيش نوشته شده ای ياد گرفت.

   كريس زبان انگليسی و فرانسه را در كالج معروف ترينيتی در شهر دوبلين آموخت. هنگامی كه وی مشغول تحصيل در كالج ترينيتی بود شروع به نوشتن آهنگهای پاپ كرد. در سال ١٩٧١ كريس برای پيدا كردن يك شغل در موسيقی به لندن سفر كرد. در يك رستوران و آرايشگاه به عنوان خواننده شروع به كار كرد و از طرف يكی از دوستانش كه به تازگی رستورانی به نام ‘Captain Americas' در دوبلين تاسيس كرده بود پيشنهاد كار دريافت كرد و برای ميهمانانی كه مشغول صرف غذا بودند موسيقی می نواخت.

   در سال ١٩٧٤ كريس با كمپانی M&A قراداد امضاء كرد و گروه سوپر ترمپ را در تور جديدترين آلبومشان به نام ‘Crime of the Century' همراهی كرد. در اين زمان بود كه نامش را به كريس دی برگ تغيير داد و در سال ١٩٧٥ آماده انتشار اولين آلبومش به نام ‘...Far Beyond These Castle Walls' شد.

   اولين موفقيت بين المللی كريس در سال ١٩٧٥ با آهنگ ‘Turning Round' كه بعدها به اسم ‘Flying' تغيير نام داد رقم خورد. اين آهنگ برای ١٧ هفته در صدر جدول بهترين ها در برزيل قرار گرفت و بيش از نيم ميليون نسخه از آن به فروش رفت. آلبوم بعدی كريس دی برگ به نام ‘Spanish Train & Other Stories' آهنگی به نام ‘A Spaceman Came Travelling' داشت كه در انگلستان جزو بهترين آهنگ های كريسمس شناخته شد. ولی موفقيت واقعی اين آلبوم آهنگی به نام ‘Patricia The Stripper' است كه هنوز هم درخواست اجرای آن از طرف تماشاچيان در كنسرت های كنونی كريس وجود دارد.

   در سال ١٩٨٤ كريس هشتمين آلبومش را به نام ‘Man On The Line' منتشر كرد. اين آلبوم شامل يكی از معروفترين آهنگ های كريس به نام ‘High On Emotion' است كه در آن زمان در ده كشور اروپايی به عنوان بهترين آهنگ شناخته شد.

   در سال ١٩٨٦ آلبوم ‘Into The Light' را كه آهنگی به نام ‘The Lady In Red' داشت منتشر كرد. اين آهنگ در سراسر دنيا باعث شهرت كريس شد و در انگلستان و ٢٤ كشور ديگر به عنوان بهترين آهنگ شناخته شد ولی در آمريكا رتبه دوم را كسب كرد. آلبوم ‘Into The light' در آفريقای جنوبی ،‌نروژ ،‌سويس و انگلستان جايزه پلاتينيوم دريافت كرد. در آمريكا، ‌زلاندنو، ‌دانمارك و بلژيك هم جايزه طلايی گرفت. اين آلبوم شامل آهنگ ‘Say Goodbye To It All' است كه ادامه ترانه ‘Borderline' از آلبوم ‘The Getaway' سال ١٩٨٢ است.

   آلبوم بعدی كريس دی برگ به نام ‘Flying Colours' در سال ١٩٨٨ منتشر شد. اين آلبوم همچنين پر فروش ترين آلبوم كريس دی برگ تا به حال بوده است. در طول ۲۸ سال فعاليت، ‌كريس دی برگ بيش از ۲۰۰ جايزه طلايی و پلاتينيوم دریافت كرده است. حتی برخی از سیاستمداران و افراد مشهور از طرفداران موسیقی كريس دی برگ میباشند. كريس دی برگ در سراسر دنیا از اروپا (آلمان، انگلستان، ایرلند،...) و آسیا (ایران، ژاپن، لبنان،...) تا آمریكای شمالی (كانادا) و آمریكای جنوبی (آرژانتین، برزیل،...) محبو بیت دارد.

   كريس دی برگ تورها و كنسرتهای زیادی در سراسر دنیا از جمله در آلمان، انگلستان، ایرلند، ژاپن، لبنان، كانادا، آفريقای جنوبی، اروپای شرقی، اروپای مركزی و خاور دور اجرا كرده است كه بسیاری از آنها سریعا" به فروش رفته است.

   كريس دی برگ در ١٦ سپتامبر سال ٢٠٠٢  آلبوم جدید خود به نام ‘Timing Is Everything' را منتشر كرد كه شامل ١١ آهنگ جدید بود. كريس دی برگ در این آلبوم بیشتر به دنبال یك آلبوم تفریحی و شاد بوده است ولی هنوز چند آهنگ از جمله ‘There's Room In This Heart Tonight'  آهنگهای عمیقی از نظر موسیقی و شعر میباشند. بزرگترین موفقیت این آلبوم آهنگ ‘Lebanese Night' میباشد كه در كشورهایی مثل لبنان و سایر كشورها آهنگ شماره یك  آهنگهای عربی و انگلیسی شد.

منبع: chrisdeburgh.net

+ نوشته شده در  13 Jul 2006ساعت 7 AM  توسط ماهان  | 

تصویر

+ نوشته شده در  12 Jul 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

دلکش صدایی که هرگز تکرار نخواهد شد

عصمت باقرپور با نام هنری "دلکش" در سال ۱۳۰۴ در بابل زاده شد هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه ای که درس می خواند، توجه آموزگار موسيقی" ظهيرالدينی" را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايستهء پرورش تشخيص داده بود.


  ظهيرالدينی او را به دفتر روح الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد.
دوسه سالی بعد پس از آموختن آنچه بايد، دلکش در سال ۱۳۲۲فعاليت آوازخوانی خود را آغاز کرد و در سال ۱۳۲۴ به عنوان آوازخوان به استخدام راديو ايران در آمد که تازه پنج سالی از بنيادش گذشته بود.



در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می نمود. قمر الملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت.
از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نو آوری در موسيقی سنتی داشتند،، به صداهای تازه ای نياز داشتند که با نو آوری های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نو آور و از شاگردان ابوالحست صبا پرداخت.

و در شهریور۱۳۸۳ در سن ۷۹ در یکی از بیمارستانهای تهران به مرگ طبیعی از دنیا رفت

+ نوشته شده در  12 Jul 2006ساعت 9 AM  توسط ماهان  | 

لاجوردی پوشان ایتالیا جام را بالا بردند

ملی پوشان ایتالیا دیشب در برابر چشم هزاران تماشا چی و میلیونها بیننده تلویزیونی جام قهرمانی جهان را بالا بردند. ایتالیا که با بحران ناشی از تخلفات باشگاهی پا به جام نهاد در میان بهت و حیرت کارشناسان و تماشاچیان قهرمان بی چون و چرای دنیا نام گرفت. به نظر من ایتا با داشتن بهترین خط دفاعی که فقط دو گل در جریان بازی دریافت کرد (یکی از مدافع خودی در بازی با ایالات متحده و دیگری پنالتی مشکوک زیزو در بازی دیشب ) و در خشش کاناوارو و با غیبت نستا بد شانس و همچنین با داشتن خط میانی بی نقص و خط حمله زهر دار و کم اشتباه بهترین تیم جهان است و بدون شک بالاتر از برزیل آلمان و فرانسه در ابتدای صف قرار دارد. این برد را به تمام دوست داران فوتبال ایتالیا (از جمله خودم ) تبریک میگم . اگر ملی پوشان ایران حضور شایسته تری در این جام داشتند بدون شک برای من بسیار خاطره انگیز تر بود . با آرزوی فرداهای بهتر

+ نوشته شده در  10 Jul 2006ساعت 9 AM  توسط ماهان  | 

دختری با چشمان بهاری (کریس دی برگ از آلبوم جنگاور )

دختری با چشمان بهاری یکی از زیباترین سروده های کریس دی برگ است که به با اجرای فوق العاده زیبا و موسیقی بجا و دلنشین هر شنونده ای را به تحسین وا می دارد

The Girl With April In Her Eyes
There once was a king, who called for the spring,
For his world was still covered in snow,
But the spring had not been, for he was wicked and mean,
In his winter-fields nothing would grow;
And when a traveler called seeking help at the door,
Only food and a bed for the night,
He ordered his slave to turn her away,
The girl with April in her eyes...
Oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, on and on she rides,
Someone help the girl with April in her eyes...
She rode through the night till she came to the light,
Of a humble man's home in the woods,
He brought her inside, by the firelight she died,
And he buried her gently and good;
Oh the morning was bright, all the world was snow-white,
But when he came to the place where she lay,
His field was ablaze with flowers on the grave,
Of the girl with April in her eyes...
Oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, on and on she flies,
She is gone, the girl with April in her eyes...

+ نوشته شده در  10 Jul 2006ساعت 6 AM  توسط ماهان  | 

لطفا به شعور مخاطب احترام بگذارید

چرا بعضی از ما فکر میکنیم که دیگران از ما کم شعور ترند مخصوصا هنگامی که این دیگران بخش بزرگی از جامعه را تشکیل میدهند؟؟؟ دیروز به تماشا فیلم سوغات فرنگ نشستم گرچه قبل از تماشای فیلم میدانستم که چه چیز انتظار مرا میکشد اما آنچه بعد تر دیدم بسیار فاجعه آمیز تر از چیزی بود که تصور میکردم !!! آقای حسین فرحبخش به اصطلاح  تهیه کننده محترم سینما به صورت اخص روی صحبت من باشماست . عزیز من شما سالهاست که سرمایه خود را به سینما آورده اید که فکر میکنم در این چند سال چند برابر هم شده است آیا تاکنون کوچکترین قدمی در راه پیشرفت این صنعت (از دیدگاه شما ) برداشته اید من به جای شما پاسخ خواهم داد : قطعا خیر . خوشبختانه در ایران امروز راه برای کسب درآمد مخصوصا برای افرادی چون شما بسیار باز است پس چرا شما برای کسب درآمد بیشتر فرهنگ و هنر را هدف قرار داده اید . در کارنامه شما چند فیلم دارای ارزش هنر ی وجود دارد.

کارگردان نویسنده و تهیه کنندندگان محترم کسانی که تماشای فیلمهای ما نشته اند کم شعور نیستند شما که به فیلم فارسی و سینمای گذشته معترضید و ادعاتان به آسمان هشتم نزدیک است !!! کم شعور کسی است که گمان میکند دیگران نمی فهمند

 

+ نوشته شده در  9 Jul 2006ساعت 9 PM  توسط ماهان  | 

خیال انگیز

خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپايي 
 نداري غير ازين عيبي كه ميداني كه زيبايي
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم
كه بر ديدار طاقت سوز خود عاشق تر از مايي


بشمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را
 تو شمع مجلس افروزي تو ماه مجلس آرايي
منم ابر و تويي گلبن كه مي خندي چو مي گريم
تويي مهر و منم اختر كه  ميميرم چو مي آيي
مراد ما نجويي ورنه رندان هوس جو را
بهار شادي انگيزي حريف باده پيمايي
مه روشن ميان اختران پنهان نمي ماند
ميان شاخه هاي گل مشو پنهان كه پيدايي
كسي از داغ و درد من نپرسد تا نپرسي تو
دلي بر حال زار من نبخشد تا نبخشايي
مرا گفتي : كه از پير خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرمايد چه فرمايي
من آزرده دل را كس گره از كار نگشايد
مگر اي اشك غم امشب تو از دل عقده بگشايي
رهي تا وارهي از رنج هستي ترك هستي كن
كه با اين ناتواني ها بترك جان توانايي

+ نوشته شده در  4 Jul 2006ساعت 6 PM  توسط ماهان  | 

عشق و زمان (از کریس دی برگ آلبوم TIming Is Everything )

Love And Time
She is alone again, wondering how her world could have been,
He's on the 'phone again, telling her he'll be working late,
"We're gonna have a real good life, the money keeps rolling in,
We can never really have enough," but he doesn't see,
What she wants is

Love and time, dreams and affection,
Love and time, hope and emotion;

She is alone again, wondering how her night could have been,
He's had to go again, leaving her at a table for two,
"I'm working on the next big thing, this is really what I'm living for,
You can stay and have another drink," he just doesn't see,
What she needs is

Love and time, dreams and affection,
Love and time, hope and emotion;

One day he'll wake up, and find out that she has gone away,
She'll be looking for

Love and time, dreams and affection,
Love and time, hope and emotion,
Love and time, dreams and affection,
Love and time, hope and emotion

 

 

کریس دی برگ

.

+ نوشته شده در  2 Jul 2006ساعت 7 AM  توسط ماهان  | 

جان فورد - پایانی برای سینمای وسترن

جان فورد در گرده همایی انجمن کارگردان های آمریکا با یک جمله کوتاه خود را به سادگی معرفی کرد :
« نام من جان فورد است ، من وسترن می سازم »
اما کارنامه هنری فورد نشان می دهد او بسیار بیش از یک وسترن ساز معمولی بوده ، فیلم سازی که جایگاهی خاص را در تاریخ سینما به خود اختصاص داده.

جان فورد ( John Ford ) ( با نام اصلی شان آلوسیوس افینی ) در اول فوریه سال 1894در آمریکا به دنیا امد. او سیزدهمین فرزند یک خانواده ایرلندی مهاجر بود . فورد کار خود را از سینمای صامت آغاز کرد. او در سال 1914 در سن بیست سالگی به دنبال برادر بزرگترش به کالیفرنیا ( هالیوود ) رفت. برادرش توانسته بود به عنوان بازیگر و کارگردان ، قراردادی با یونیورسال (Universal) ببندد. برادرش به عنوان دستیار تهیه کاری برای او دست و پا کرد. فورد از 1917 تا 1921 با نام جک فورد به استخدام یونیورسال در امد تا فیلم های کم هزینه وسترن و درام های حادثه ای بسازد. اولین فیلم فورد در مقام کارگردانی ، وسترنی به نام گردباد بود که در سال 1917 ساخت و خود در آن نقش اصلی را ایفا می کرد. فورد در این مدت بیست و پنج فیلم با بازی ستاره قدیمی سینمای صامت ، هری کری ( Harry Carey ) ، ساخت. در 1922 به کمپانی فاکس پیوست و در آنجا با ساخت فیلم اسب آهنین ( The Iron Horse ) در سال 1924 به عنوان کارگردانی صاحب سبک معرفی شد. اسب آهنین فیلمی حماسی درباره بنای نخستین خط سراسری آهن در آمریکا بود که با استقبال عظیمی رو به رو شد. به دنبال شکست وسترن بعدی اش ، سه مرد خبیث ( Three Bad Men ) در سال 1926 سیزده سال این ژانر را کنار گذاشت. با ورود صدا به سینما فورد نیز به ساخت فیلم های ناطق روی آورد. مهم ترین فیلمی که فورد در آغاز دوره ناطق ساخت مردان بی زن ( Men Without Women ) نام داشت. فورد این فیلم را در 1930 ساخت. این فیلم درامی مربوط به یک زیر دریایی است که در آن یک نفر باید کشته شود تا بقیه بتوانند زنده بمانند. فورد برای این فیلم از یک زیردریایی استفاده کرد و علاوه بر نوآوری های دیگر ، دوربینش را در یک محفظه شیشه ای به زیر آب برد تا از انجا مستقیما فیلم برداری کند. این فیلم همچنین سرآغاز همکاری فورد با دادلی نیکولز ( Dudley Nichols ) ، فیلم نامه نویس و جوزف اگوست ( Joseph August ) ، فیلم بردار بود که همکاری مشترکشان ادامه یافت و در چند فیلم موفق ثمر داد. فورد در اویل دهه 1930 چندین فیلم کمدی و حادثه ای ساخت که از آن جمله می توان به فیلم های ارو اسمیت ( Arrowsmith ) در سال 1931 ، پست هوایی ( Air Mail ) در سال 1932 و محافظ گمشده ( The Lost Patrol ) در سال 1934 اشاره کرد.

فورد هنگامی از جانب منتقدان مورد تحسین قرار گرفت و به عنوان یکی از چهره های شاخص سینما شناخته شد که فیلم خبرچین ( The Informer ) را در سال 1935 ساخت. این فیلم اقتباسی از یک رمان بود که فورد آن را با هزینه ای کم و در مدت زمانی کوتاه ساخت. فیلم نامه فیلم را دادلی نیکولز نوشت و فیلم برداری آن را نیز جان اگوست بر عهده داشت. خبر چین فیلمی پر تمثیل درباره مردی نادان است که در جریان انقلاب ایرلند یاران خود در ارتش را به خاطر پول لو می دهد و سپس دچار عذاب وجدان می شود ، اما سرانجام توسط ارتش انقلابی ایرلند محاکمه و اعدام می شود. این فیلم در آن سال افتخارات بسیاری به دست آورد. از جمله این که جایزه هیئت منتقدان نیویورک را به عنوان بهترین فیلم سال ، اسکار بهترین کارگردانی ، اسکار بهترین بازیگر مرد ، اسکار بهترین فیلم نامه و اسکار بهترین موسیقی فیلم را به دست آورد.

پس از موفقیت خبرچین ، فورد به فیلم هایی روی آورد که محتوای اجتماعی و تاریخی بیشتری داشته باشند ، فیلم هایی مانند زندانی شارک آیلند ( The Prisoner Of Sharka Island ) در سال 1936 که به داستان واقعی دکتری می پرداخت که متهم به قتل لینکلن می شود ، ماری اسکاتلند ( Mary Of Scotland ) در سال 1936 که تراژدی سیاسی هوشمندانه ای بود ، همچنین فیلمی اقتباسی به نام خیش و ستارگان ( The Plough And The Stars ) که داستان گروه کوچکی از ارتشی های انقلابی ایرلند بود که پایگاه انگلیسی ها را برای بیست و چهار ساعت محاصره می کنند ( این فیلم هم در سال 1936 ساخته شد ). نامعمول ترین و در عین حال پرفروش ترین فیلم فورد در این دوره فیلم گردباد ( The Hurricane ) بود که در سال 1937 ساخت. این فیلم به زندانی شدن بی رحمانه جزیره نشینان دریای جنوب به دست فرمانداری اروپایی و ظالم می پرداخت و با یک صحنه طوفان گرمسیری به پایان می رسید.

در 1939 جان فورد دو فیلم از بهترین آثار خود را عرضه کرد:دلیجان( Stagecoach ) و آقای لینکلن جوان ( Young Mr. Lincoln )
. img/daneshnameh_up/c/cc/Stagecoach.jpg
img/daneshnameh_up/4/41/mrlincoln.jpg
جان فورد با دلیجان بعد از سیزده سال دوباره به سینمای وسترن بازگشت و با این فیلم به نوعی این ژانر را احیا کرد. فورد در دلیجان ، داستان سفر خطرناک یک گروه ناهمگون از سطوح مختلف اجتماعی را در بیابانی برهوت و ترسناک روایت می کرد ، که چگونه تنهایی فرد در یک محیط پرت افتاده می تواند پیچیدگی شخصیت های انسانی را در مواجهه با فشارهای سخت نشان دهد. فیلم نامه این فیلم را نیز دادلی نیکولز برای فورد نوشته بود. این فیلم مورد توجه مردم و منتقدان قرار گرفت و جوایزی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک و اسکار دریافت کرد. همچنین این فیلم جان وین ( John wayne را به یک ستاره بدل کرد.
آقای لینکلن جوان ، برداشت باشکوه و غم انگیزی از نمایش نامه ماکسول اندرسون به همین نام بود و لینکلن را در جریان رشد خود از وکیلی جوان در شهری کوچک به اسطوره ای ملی نشان می داد.

در دهه 1940 فورد فیلم خوشه های خشم ( The Grapes Of Wrath ) را با اقتباس از کتاب مشهور جان اشتین بک ( John Steinbeck ) ساخت.

img/daneshnameh_up/9/97/wrath1.jpg
img/daneshnameh_up/8/8b/wrath3.jpg خوشه های خشم که شاید مهم ترین فیلم هالیوود درباره رکود اقتصادی آمریکا باشد به ماجرای خانواده ای کشاورز و بی زمین می پردازد که در دوره رکود اقتصادی به کالیفرنیا مهاجرت می کنند. فیلم نگاهی احساساتی به رنج های این خانواده دارد و از جهت ظاهر مستند گونه اش که با حرکات کنترل شده دوربین گرگ تولند ( Gregg Toland )، فیلم بردار ماهر فیلم ، همراه شده قابل توجه است. این فیلم نیز مورد توجه منتقدان قرار گرفت.

آخرین فیلمی که فورد پیش از جنگ جهانی دوم و پیوستنش به نیروی دریایی آمریکا ساخت چه سرسبز بود دره من ( How Green Was My Valley ) نام داشت.

img/daneshnameh_up/9/98/vallay1.jpg
این فیلم بر اساس رمانی به همین نام اثر ریچارد لیولین ( Richard Liewellyn ) اقتباس شد. این فیلم با روایتی رمانتیک و نوستالژیک ماجرای زوال خانواده ای معدنچی را در آغاز قرن بیستم و در دهکده ای کوچک روایت می کرد. این فیلم در سال نمایشهمشهری کین (Citizen Kane ) به نمایش در آمد و با وجود این رقیب قدرتمند پنج جایزه اسکار را ربود.

جان فورد در جریان جنگ به نیروی دریایی پیوست و برای دفتر خدمات استراتژیک ( OSS ) ، در سال 1942 فیلمی مستند به نام نبرد میدوی( Battle Of Midway ) ساخت. این فیلم اسکار بهترین مستند را نصیب فورد کرد. پس از موفقیت این فیلم ، در OSS ( این اداره بعدها به CIA تبدیل شد ) به ریاست بخش فیلم برداری رسید. در این سمت ، ساخت فیلم هایی جانبدارانه و تبلیغی از جنگ آمریکا را تحت نظارت داشت و خود نیز یک سری فیلم های کوتاه مستند ساخت. فورد در این دوره شخصا فیلم مستند هفتم دسامبر ( December 7th ) را با فیلم برداری گرگ تولندساخت. نسخه اصلی هشتاد و پنج دقیقه بود ، اما یک نسخه سی و پنج دقیقه ای از آن به نمایش در آمد و در سال 1943 فورد را برنده جایزه اسکار کرد.

نخستین فیلمی که فورد پس از جنگ ساخت ، آنها بی ارزش بودند ( They Were Expendable ) نام داشت. این فیلم با فیلم برداری ماهرانه جوزف آگوست ، داستان سربازانی را روایت می کرد که برای خارج کردن آمریکایی ها از فیلیپین با قایق پیشقدم می شدند.

پس از فیلم آنها بی ارزش بودند ، فورد یکی از شخصی ترین فیلم هایش را با نام کلمانتین عزیزم( My Darling Clementine ) ساخت. این فیلم وسترنی زیبا و حماسی و از نظر بصری جزء شاعرانه ترین آثار فورد است.

img/daneshnameh_up/c/c0/yellow1.jpg فورد در سال 1946، با همکاری مریان.اس.کوپر کمپانی ارگوسی پیکچرز کرپوریشن ( Argossy Picture Corporation ) را تاسیس کرد. نخستین فیلم این کمپانی اقتباسی از رمان قدرت و افتخار ( The Power And The Glory ) نوشته گراهام گرین ( Graham Greene ) بود که به نام فراری ( The Fugitive ) پخش شد. این فیلم نیز مانند کلمانتین عزیزم مورد استقبال قرار نگرفت. فورد برای جبران این خسارت دست به ساخت سه وسترن درخشان و اسطوره ای زد.فیلم نامه هر سه این فیلم ها را فرنک.اس.نوجنت ( Frank S.Nugent ) نوشت. این سه فیلم عبارت اند از : دختری با روبان زرد ( 1949- She Wore A Yellow Ribbon ) ، ریوگرانده ( 1950- Rio Grande ) و کاروان سالار ( 1950- Wagon Master ). این سه گانه به همراه دو فیلم دیگر کمپانی ارگوسی یعنی مرد آرام ( 1952- The Quiet Man ) و خورشید به روشنی می درخشد ( 1953- The Sun Shines Bright ) ، امروزه از بهترین دستاوردهای فورد ارزیابی می شوند.


img/daneshnameh_up/d/db/thesearchers.jpgimg/daneshnameh_up/e/e0/manument.jpg
فورد با تعطیل شدن کمپانی آرگوسی دوباره به استودیوها بازگشت و فیلم های بزرگی ساخت . اما فورد مهم ترین فیلم زندگی اش را که بسیاری آن را شاهکار فورد می دانند در سال 1956 ساخت. این فیلم جویندگان نام داشت. جویندگان بازگشتی بسیار موفقیت آمیز پس از شش سال به ژانر وسترن بود. در این فیلم جان وین ، در یکی از بهترین نقش آفرینی هایش ، در نقش سربازی جنوبی ظاهر شد که طی هفت سال در پی برادرزاده اش که کومانچی ها آو را دزدیده اند ، تمام غرب را زیر پا می گذارد. فورد در این فیلم ، سبک فیلم برداری مطمئن و سنجیده خویش ، تسلط بر چشم انداز در شکل مناظر فوق العاده مانیومنت ( از جمله مناطق بکر آمریکا که بسیاری از وسترن های مهم تاریخ سینما در آنجا فیلم برداری شده اند ) و مهارت فراوانش در جلوه انسانی بخشیدن به حماسه را به کمال رساند.

img/daneshnameh_up/c/c4/liberty1.jpg img/daneshnameh_up/5/5b/Cheyenne.jpgدر دهه شصت کم کم پیری به سراغ فورد آمد و او قادر نبود با سرعت زیاد کار فیلم سازی در هالیوود به خوبی کنار بیاید. با این حال فورد در دهه شصت سه وسترن نسبتا خوب و مهم ساخت :دو سوار ( 1961- Two Rode Together ) که داستانی درباره اسرای سرخپوست بود و نگاهی بدبینانه داشت ، مردی که به لیبرتی والانس شلیک کرد ( 1962- The Man Who Shot Liberty Valence ) که آخرین فیلم سیاه و سفید فورد بود و روایتی غیر متعارف از آمیزه واقعیت و اسطوره در وسترن داشت که به سبکی عمدا کهنه و از مدافتاده فیلم برداری شده بود و پاییز قبیله شاین ( 1964- Cheyenne Autumn ) ، فورد در این فیلم سعی داشت به نوعی بی حرمتی هایی را که در فیلم های وسترن قبلی اش به سرخ پوست ها کرده بود و عمدتا آن ها را وحشی و خونخوار معرفی کرده بود ، جبران کند و این بار چهره ای انسانی و خوب به آنها بدهد. کوشش او متظاهرانه ولی قابل احترام بود.

فورد در 31 آگوست سال 1973 درگذشت. با آنکه فورد ، گاه نژاد پرست و گاه احساساتی و همواره محافظه کار بود ، با این حال او یکی از کارگردان های بزرگ آمریکایی است. او توانست خود را به خوبی با سیستم استودیویی تطبیق دهد ولی با این حال هرگز از ساختن فیلم هایی با تکنیک های برتر و ارائه دیدگاه های شخصی اش کوتاهی نکرد ، چنانچه بسیاری او را از بهترین فیلم سازان دوره کلاسیک می دانند و او کسی است که بر بسیاری از فیلم سازان مطرح هم عصر و پس از خود تاثیر گذاشته است ، فیلم سازان بزرگی چون : ارسن ولز( Orson Wells )، فرانک کاپرا ( Frank Capra ) ، هاوارد هاکز ( Howard Hawks ) ، آکیرا کوروساوا ، اینگمار برگمن ، پیتر ویر و ... .

+ نوشته شده در  1 Jul 2006ساعت 10 PM  توسط ماهان  | 

درباره کلایدر من - پیانیست مورد علاقه من

ریچارد کلایدر من

ریچارد کلایدرمن بعنوان یک نوازنده حرفه ای پیانو توانست به مقام و شهرتی دست پیدا کند که کمتر هنرمند موسیقی فرانسوی تا کنون به این درجه رسیده است. او طی سالها نوازندگی پیانو، تهیه آلبوم های زیبا و اجرای کنسرت از خود یک چهره بین المللی بر جای گذاشته است. وی در طول فعالیت حرفه ای خود بیش از 800 آلبوم موسیقی تهیه کرده است که در این میان 63 عدد از آنها بعنوان آلبوم پلاتینیوم و 263 عدد بعنوان آلبوم طلایی شناخته شده است، آمار فروش آلبوم های او نزدیک به نود میلیون نسخه ثبت شده تخمین زده می شود.
در 28 دسامبر سال 1953 متولد و در کودکی با پیانو آشنا شد. پدر او که یک معلم پیانو بود از همان کودکی وی را با مقدمات پیانو آشنا کرد و بعدها نقش یک تکیه گاه برای فراگیری موسیقی را بازی کرد. ریچارد در سن شش سالگی توانایی کامل و ماهرانه خواندن موسیقی از روی نت را داشت و در این میان از سایر فرانسوی های هم سن و سال خود به مراتب برتر بود.
او در سن دوازده سالگی وارد کنسرواتوار موسیقی شد و در شانزده سالگی اولین جایزه نوازندگی پیانو را از کنسرواتوار موسیقی پاریس دریافت کرد. منتقدین موسیقی در ابتدا پیش بینی می کردند که در آینده او یک نوازنده تمام عیار موسیقی کلاسیک شود که با تکنیک نوازندگی خود باعث حیرت مردم شود اما او هرگز این مسیر را برای ادامه فعالیت هنری خود انتخاب نکرد. در این ارتباط می گوید :
"من می خواستم کار جدیدی انجام دهم. بنابراین با چند نفر از دوستانم یک گروه موسیقی pop/rock راه اندازی کردیم. کار سختی بود چون پول نداشتیم و تعداد زیادی گروه مشابه وجود داشت. درواقع می توانم بگویم که شاید این بدترین روشی بود که می تونستم احساسات درونم را متبلور کنم."
در دورانی که وی کار موسیقی خود را شروع کرد، پدرش بیمار بود و توانایی حمایت مالی از او را نداشت. بنابراین ریچارد تصمیم گرفت که برای بدست آوردن درآمد بعنوان یک همراهی کننده پیانو در برنامه های مختلف موسیقی، مشغول فعالیت شود. او می گوید :"من از این کار لذت می بردم و در عین حال درآمد خوبی هم داشت. در واقع شاید به اینصورت بود که من از موسیقی کلاسیک مجبور شدم کنار بکشم. هرچند فعالیت و تمرینهای من در این سبک از موسیقی پشتوانه بسیار خوبی برای کارهای آتی من بود."
توانایی بالای او در Accompaniment با گروه های موسیقی باعث شد که خیلی زود بعنوان نوازنده پیانو برای خوانندگان بزرگ فرانسه فعالیت کند.
"من واقعا علاقه ای به ستاره شدن نداشتم و تنها خوشحالی من این بود که در یک گروه نقش نوازنده و همراهی کننده پیانو را داشته باشم."
+ نوشته شده در  1 Jul 2006ساعت 10 PM  توسط ماهان  | 

جیمز دین اسطوره فراموش نشدنی تاریخ سینما

کمتر کسی از میان بازیگران هالیوود توانسته است همچون جیمز دین- با آن جذابیت پسرانه و روحیه ی سازش ناپذیرش- خاطره ای جهانی از خود بجا بگذارد. تاثیرگذاری این خاطره از آن جهت بیشتر است که جیمز دین در تمام طول دوران کوتاه اما چشمگیرکارش تنها در سه فیلم ظاهر شده بود. او چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگ سمبول عصیان عصر خود بود. عجیب است که حتی امروز نیز او همچنان حالت افسانه ای خود را حفظ کرده است. تنها یکی دو تن دیگر – الویس پرسلی و مریلین مونرو – هستند که مانند جیمز دین شهرت روزگار حیات خود را به دوران پس از مرگ نیز کشانده اند. شمایلی که از او به جا مانده در حالیکه هنوز زندگینامه های تازه ای از او به بازار سرازیر می شود؛ کهنگی نمی پذیرد.
او در هشتم فوریه 1931 در ماریون ایندیانا بدنیا آمد. نام کاملش جیمز بایرون دین بود. پدرش میلتون دین دندانساز بود و مادرش میلرد ویلسون دین زن حانه داری بود از پیروان فرقه ی متدیست. جیمز نه ساله بود که مادرش مرد و جیمز در فرمونت در کنار عمه و شوهر عمه اش بزرگ شد. در دبیرستان دبیر تئاتر تشویقش کرد تا در مسابقات فن بیان شرکت کند. جیمز جایزه ایالتی را برد. پدرش اصرار داشت که او وکیل شود و جیمز ابتدا در کالج سانتا مونیکا سیتی ثبت نام کرد و بعد به دانشگاه معروفUCLA منتقل شد. پیش از آنکه از دانشگاه اخراج شود به رشته نمایش تغیر رشته داد. هم اتاقی اش در خوابگاه دانشگاه در یک آگهی تلویزیونی نقشی بعنوان سیاهی لشکر برایش پیدا کرد. شغل بعدیش پادویی در شبکه ان بی سی بود و بالاخره در سینما سیاهی لشکر شد.
به توصیه ی بازیگری بنام جیمز وایتمور جیمز دین در پائیز سال 1951 به نیویورک رفت تا در آنجا خودش را پیدا کند. او که همیشه تنها بود در منهتن از قبل هم تنها تر شد. اما بنا به غریزه می دانست که چطور از موقعیتها استفاده کند. از طریق دوستانش برای بازی در نقشی در نمایش یوزپلنگ را ببین (1952) نامزد شد و به این ترتیب کارش را در برادوی شروع کرد. در فاصله این کار و نمایش بعدیش که بداخلاق (1954) نام داشت ، در چندین برنامه زنده تلویزیونی حضور پیدا کرد.
در مدتی که در ساحل شرقی آمریکا بسر می برد در اکتورز استودیو درس خواند و در همانجا بود که الیا کازان او را برای بازی در فیلم شرق بهشت (1955) درنظر گرفت. او در نقش جیمی یکی از پسران پریشان خاطر ریموند ماسی مورد توجه سینماروهای جوان قرارگرفت و به قهرمان تازه ی سینمای آنها تبدیل شد. هنگام فیلمبرداری شرق بهشت که جیمز دین برای آن نامزد جایزه اسکار شد، جیمز عاشق پیرآنجلی جوان شد که از ایتالیا به آمریکا آمده بود و ستاره ی در حال اوجگیری کمپانی ام جی ام بود. او هم مثل جیمز متلون المزاج بود. خصوصیات عاطفی او بهمراه فشار های بیرونی باعث شد که او رابطه اش را با جیمز به هم بزند. در نوامبر 1954 هنگامی که مراسم ازدواج پیرآنجلی با خواننده ای بنام ویک دامون برگزار می شد، جیمز دین روبروی کلیسا در اتوموبیل خود نشسته بود و غصه می خورد. دین با تعداد زیادی از ستارگان سینما آشنایی به هم زد و بیش از پیش به بازیگری علاقمند شد. کلکسیون اسلحه هم داشت و عکاسی و موتورسیکلت سواری هم می کرد. علاقه ی بخصوصی داشت که از خودش عکس بگیرد.
نیکلاس ری که در فیلم شورش بی دلیل (1955) کارگردانی فیلم و رهبری جیمز دین و ناتالی وود را به عهده داشت، در باره جیمز دین گفته است: "احساس من این بود که او می توانست از تمام بازیگران هم عصر خود پیشی بگیرد." با فیلم شورش بی دلیل جیمی به یکی از مهمترین ستارگان هالیوود و سخنگوی نسل جوانی تبدیل شد که تا پیش از او دلبسته ی مارلون براندو بود. جورج استیونس جیمز دین را برای بازی در فیلم پرخرج غول (1956) که در تکزاس فیلمبرداری می شد در نظر گرفت. در این فیلم تحول شخصیت جت رینک که جیمز دین ایفای نقش او را به عهده داشت از جوان تهیدستی که در مزرعه کار می کند تا یک تاجر نفت میانه سال و ثروتمند دنبال می شود.
جیمز دین که همیشه خطر را به جان می خرید تمام لذت و افتخارش را در اتوموبیل پورشه اسپایدر نقره ای رنگش خلاصه می کرد که آن را حرامزاده ی کوچک می نامید. در 30 سپتامبر 1955 یک هفته پس از پایان فیلمبرداری غول سرگرم رانندگی با سرعت 85 مایل در ساعت بود که در ساعت 5 و 59 دقیقه بعد از ظهردر چهارراهی درنزدیکی پاسو روبلز کالیفرنیا با اتوموبیل دیگری تصادف کرد. سرنشین دیگر اتوموبیلش که یکی از مکانیکهای کمپانی پورشه بود از ناحیه سر و پا دچار شکستگی شد و راننده ی اتوموبیل مقابل هم جراحات سطحی برداشت. اما سر جیمز دین تقریبا از بدنش جدا شد.
چند ساعت پیش از آن در بیکرزفیلد یک افسر پلیس جیمز دین را بخاطر رانندگی با سرعت غیرمجاز جریمه کرده بود و به او هشدار داده بود که آرامتر رانندگی کند. دین داشت برای شرکت در یک مسابقه اتوموبیلرانی به سالیناس می رفت. بنا به گزارش ها آخرین حرفی که جیمز دین به سرنشین اتوموبیلش یعنی رالف وودریچ زده بود این بود که "راننده ی اتوموبیل روبرو باید ما را ببیند."
دین در هشتم اکتبر 1955 در گورستان پارک در فرمونت ایندیانا به خاک سپرده شد. سنگ قبر و ستون یادبود پس از مدتی به سرقت رفت و بعد ا سنگ و ستون دیگری جایگزین آنها شد. مرگ او موجی از اندوه در میان دوستدارانش براه انداخت که از زمان مرگ رودلف والنتینو در یک دهه ی پیش از آن بی سابقه بود. هم شورش بی دلیل و هم غول بعد از مرگ جیمز دین بروی پرده رفتند و جیمز دین برای فیلم غول باردیگر نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
تا سالها این شایعه رواج داشت که جیمز دین درواقع در آن تصادف نمرده اما چهره اش آنچنان بدشکل شده بود که او خود را از انظار محفی کرده بود. هوادارانش انجمنهای متعددی در سراسر دنیا براه انداختند. در سالگرد مرگش هوادارانش و توریستها از زادگاه او دیدن می کنند و در مراسمی که در آن شهر برگزار می شود شرکت می جویند. در شبکه اینترنت نیز وب سایت های بیشماری در باره ی جیمز دین براه افتاده است. در سمت شمالی رصد خانه گریفیث در لس آنجلس که بخشی از شورش بی دلیل در آن فیلمبرداری شد، مجسمه ای از او تراشیده اند. در دانشگاه پرینستون هم صورتک جیمز دین در کنار ماسک بتهوون و دیگر هنرمندان قرار دارد.
ان دوران که در شورش بی دلیل نقش مادر جیمز دین را بازی می کرد، در باره این هنرپیشه ی فقید گفته است: "او در برزخ زندگی می کرد. در باره خودش و سرنوشتش تردید های بسیاری داشت. او حالت گمگشتگی عمیقی داشت."
همین آسیب پذیری اسرارآمیز و توانایی فوق العاده اش برای ارتباط برقرار کردن با تماشاگران بود که خاطره ی جیمز دین را ماندگار کرده است.

+ نوشته شده در  30 Jun 2006ساعت 8 PM  توسط ماهان  | 

آتش بس افتضاح تهمینه میلانی !!!

 

دیروز گرمای هوا پس از مدتها مجبورم کرد که برای وقت گذرونی سینما رو انتخاب کنم. اسم تهمینه میلانی رو پرده فیلم آتش بس باعث شد که از بین بقیه فیلمها اون رو انتخاب کنم اما چیزی که بعدا توی سینما دیدم باعث شد که از این انتخاب به شدت پشیمون بشم.

آتش بس یک فیلم فانتزی و کودکانه بود که با بقیه آثار میلانی تفاوت های فاحشی داشت. بخش عمده ای از فیلم صرف دعوا های کودکانه یک زوج جوان مرفح میگذشت و بیننده جز لباسها ماشینها و مبلمان شیک که دید فهمید که الوان رنگ بسیار خوبیه و گلزار و افشار به قول خودشون خوشگلن!!!

غیر از همه اینها  نیم ساعت آخر فیلم کسل کننده ترین بخش اون بود و صحبت کردن آقای دکتر از داخل تلویزیون با یوسف هم که حسابی آبکی از آب در آمده بود و صحنه پایانی و نهایی تتراژ نیز در واقع با دهنکجی به تماشاچی میگفت : عزیزم یک و ساعت و چهل و پنج دقیقه سرکار بودی !!!

خدا شکر که کولرهای سینما روشن بود و بخشی از بلیط من رو حلال کرد !!  

+ نوشته شده در  29 Jun 2006ساعت 10 AM  توسط ماهان  | 

شما چقدر به خدا ایمان دارید؟

کوهنورد مغروری  تصمیم گرفت در شبی سرد و مه آلود از کوهی بلند صعود کند. کوهنورد به تنهایی راه افتاد و از کوه بالا رفت. ناگهان سنگی زیر پا او سر خرد. کوهنورد لغزید و سقوط کرد تا اینکه از طنابی که به خود بسته بود بین زمین و آسمان معلق ماند. شب بود و مه و سرما کوهنورد فریاد زد اما پاسخی نشنید!. ناگهان مطلبی را به خاطر آورد فریاد زد <<خدایا کمکم کن>> خدا از او پرسید : آیا مرا میشناسی ؟ گفت تو آفریدگار ما هستی و به هرکاری توانایی. خدا گفت آیا به آنچه میگویی اعتقاد داری ؟ کوهنورد فریاد زد کمکم کن خدا گفت چاقویی را که به کمرت بستی باز کن و با آن طنابی را که با آن از کوه آویزان هستی ببر!!

صبح روز بعد هنگامی که مه رفت و خورشید تابید امدادگران کوهنوردی را یافتند که در حالی که محکم به طنابی که از آن آویزان بود چسبیده بود یخ زده است و تنها یک متر با زمین فاصله داشت.

+ نوشته شده در  28 Jun 2006ساعت 9 PM  توسط ماهان  | 

فرهنگ

فرهنگ .به نظر من بزرگترین کمبودی هست که در حال حاضر جامعه ما با آن روبروست. خب برای این نظرم هم دلیل دارم. کشور ما کشور ثروتمندیست اما دچار فقر اقتصادی است. کشور ما همچنین به لحاظ وسعت موقعیت سوق الجشی آب و هوا و ... نسبت به بسیاری از کشورهای صاحب فرهنگ اجتماعی بالا در مرتبه بالاتری قرار دارد. به نظر من یک دلیل فقر فرهنگی در کشور ما بالابودن جمعیت و افزایش روز افزون آن است.  من واقعا دوست دارم بدونم توی مغز این همه موتور سوار که همه خیابون ها رو خلاف حرکت میکنند از چراغ قرمز به راحتی رد میشن  و در برابر اعتراض شما حالت تهاجمی میگرند چیه ؟ واقعا این هموطنان عزیز که معمولا هر کدوم چندتا بچه هم دارند واسه یک بار خودشون رو توی آیینه نگاه کردند و به این فکر کردند که تا حالا چند درصد از کل ضرفیت مغزی که خدا بهشون داده استفاده کردند؟دیروز داشتم به این فکر میکردم که همه ما هفتاد و اندی میلیون ایرانی در واقع هفتاد و اندی میلیون کارشناس هستیم .ما درباره همه چیز ( به طور کامل همه چیز ) صاحب نظر هستیم و البته بر درست بودن و اجرایی بودن نظر خود نیز پافشاری میکنیم!! (این رو هم همینجا بگم که شخص خود من هم از این قاعده به هیچ وجه مستثنی نیستم) برای مثال شما از هر ایرانی که یکی از این سوالها روبکنید مطمئنا با جواب روبرو میشوید :دلیل عدم نتیجه گیری تیم فوتبال چی بود؟ بهترین ماشین تولید داخل چیه؟ برای سردرد شدیدی که دارم چی کار کنم ؟ بهترین مارک قطعات کامپیوتر چیه؟ به نظرت قیمت تلفن همراه امسال بازم کم میشه ؟و.... کمترین جوابی که ممکن است در باره این سوالات بشنوید این است: ببخشید من در این باره تخصصی ندارم!   

+ نوشته شده در  28 Jun 2006ساعت 7 PM  توسط ماهان  |